[ 1100 ]
فصل [ چهارم ] : اندر زحير
« 1 » آن را « علة الدجاجة » نيز گويند . و وى ، حركت روده مستقيم بود جهت دفع فضله بر سبيل اضطرار [ كه ] در ترك او اختيار نباشد و برنمىآيد با او مگر رطوبت مخاطيهء لزجهء قليل المقدار . و باشد كه مختلط آيد با خون خالص . و اين بر چند قسم است :
[ 1101 ] قسم اول : آنكه رطوبت شور لذّاع بر معاء مستقيم آيد و به سبب لذع بر دفع براز مايل سازد . و علامت او ، برآمدن رطوبت مذكور است با رطوبت مخاطيّه و نفخ و قراقر و قلت عطش و سوزش مقعد .
علاج : آنچه در سحج بلغمى گفته شد استعمال نمايند . و اين سفوف سود دارد : مغز چهار تخم مغز بريان كرده ، دو مثقال ؛ جوانى ، يك درم ؛ كندر ؛ نيم درم ، هر سه را نرم بكوبند و به آب نيم گرم ميل نمايند . و آنجا كه تقاضا غالب بود و چيزى برنيايد و الم تمام بود ، گوگرد با چربى بز بكوبند و بر آتش نهند . و طغارى [ يعنى تشت گلينى ] كه در زير او سوراخ باشد بر آن پوشند و مقعد بر آن سوراخ گذارند تا دود او به معاء برآيد . و شياف زحير « 2 » فايده دارد .
[ 1102 ] قسم دوم : آنكه مادهء صفراوى نيز زحير آرد . و علامت او ، برآمدن صفرا است و سوزش مقعد با حرارت و درد و تشنگى و به آب سرد راحت يافتن .
علاج : آنچه در سحج صفراوى گفته شد استعمال نمايند . و بدانند كه حقنه « 3 » و شياف « 4 » در زحير سريع الاثر است نسبت به مشروبات كما لا يخفى .
هامش
( 1 ) . قاموس القانون :Dysentery.
( 2 ) . صفت آن : كندر ، مرّ ، زعفران و شبت ، از هريك برابر كوفته و بيخته شياف سازند و عند الحاجت يكى بردارند .
( 3 ) . صفت حقنه : اگر پيچش مفرط بود و حرارت غالب باشد و استعمال نمايند ، ساكن گرداند : گل ارمنى ، سپيدهء ارزيز و شادنهء عدسى باريك بسايند و در شيرهء لسان الحمل و خرفه آميزند و زردهء تخممرغ و اندك سركه آميزند و به عمل آرند .
( 4 ) . صفت حمول كه درد و پيچش بنشاند : زردهء تخممرغ به روغن گل حل كنند و مردا سنگ در