مدامم مست مىدارد نسيم جعد گيسويت * خرابم مىكند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبايى شبى يا رب توان ديدن * كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم * كه جان را نسخهيى باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهى جهان يكسر بيارايى * صبا را گو كه بردارد زمانى برقع از رويت
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بىحاصل * من از افسون چشمت مست و او از بوى گيسويت
زهى همت كه حافظ راست از دنيا و از عقبى * نيايد هيچ در چشمش به جز خاك سر كويت
و السلام موسسهء احياء طب طبيعى