نظم
نه ديد ديدهء گردون ، نه گوش دهر شنيد * عديل او به نكوكارى و جهاندارى
بعهد او ز بس آثار عدل نتوان كرد * مگر بزلف بتان نسبت ستمكارى
جهاندارى كه معمار رأى وى معمورهء جهان را رشك بستان جنان و قصر حور و غيرت باغ ارم و بيت المعمور ساخته بود ، عدالت شعارى كه در ايام خجسته فرجام خود ، دست ظلمه از سر عجزه و رعايا كوتاه گردانيده در سرانجام ، عمارت و تكثير زراعت پرداخته .
ز عدلش جهان يكسر آباد شد * دل خلق گيتى به دو شاد شد
نيامد برش دردناك از غمى * كه ننهاد بر خاطرش مرهمى
نديدى در ايام او رنجهاى * كه نالد ز بيداد سر پنجهاى
چنان سايه گسترد بر عالمى * كه زالى نترسيد از رستمى
جوادى كه اقطار امطار فيض غمام انعام عامش بر رياض آمال و حدائق احوال عموم و انام ، على الدوام فايض و باران گشته بود و رشحات سحاب عنايات بىغايتش بر كشتزار آرزوى سائلان اميدوار ، على تعاقب الدوار ساكب و ريزان شده بود .
شد خجل از عطاش ابر بهار * وز حيا غرق در عرق گرديد
ز ابر فياض دست در بارش * بحر شوريده گشت بر خورشيد