اكنون اينجا فرق بديد « 1 » كنم « 2 » . بدانك درد قولنج بكسترد و بيك جاى نباشذ « 3 » و درد كرده بر يك جاى بود دائم . صفت « 4 » حقنهاى كباذ را بكشايذ :
روغن شيره اندر وى بجوشذ زيره و برك سذاب و كرّويا و باديان و تخم كرفش و بيخ باديان و بيخ كرفش و انيسون و حلبه و باز ببالايذ و روغن را صافى كند و بيه بط بكدازد و با اين روغن يار كند و حقنه كند و اكر « 5 » به نشود « 6 » بهر ده درم سنكى يك درم سنك خزميان و نيم درم سنك فربيون بيفزايذ و اكر به نشوذ « 6 » بيفزايذ صغبين و انكزد و روغن بلسان به مقدار حاجت ، و اين داروها نيز بسيار نبايذ تا كرم نكردذ و تب نيارذ كى بيم هلاك بوذ ، كه « 7 » من بسيار ديدم كه روذكانى بسيار بسوخت و مردم هلاك « 8 » شذ ، و نيك نفع كند طبيخ حسك و روغن سداب و روغن شبت كه بوى حقنه كنند « 9 » جذاجذا و بجمله « 10 » و اين شافه نيز نيك « 11 » بشايذ و بدل حقنه بيستذ « 12 » و كرم بيارذ جن كرم بسيار بوذ كه سبب قولنج آن بوذ كه كرمان دراز بوذ و كدو دانه ،
( f . 344 )
و آن شاف « 13 » ازين سان بوذ : صفته « 14 » بكيرذ شحم حنظل و نمك كشى « 15 » و بورهء نان و بوره ارمنى و تخم سذاب و انكبين اينهمه را بكوبذ و با انكبين « 16 » بجوشانذ تا سطبر شوذ « 17 » و شافها كند هر يكى جند دانهء خرما و بروغن بلسان جرب كند « 18 » . [ صفت ] « 19 » ما الاصول كه با روغن بيد انجير بدهند و ياره فيقرا ، شبت و حسك و حلبه
هامش
( 1 ) - ف : « بديد » ندارد
( 2 ) - ب ه : ميان اين دو درد تا بر تو مشكل نشود كى بجشكان بزرك اينجا غلط كنند
( 3 ) - ف : نيايذ
( 4 ) - ف : « صفت » ندارد
( 5 ) - ب ه : بدين
( 6 - 6 ) - ف : ندارد
( 7 ) - ف : « كه » ندارد
( 8 ) - ف : بهلاك
( 9 ) - ف : كند
( 10 ) - ب ه : باهم
( 11 ) - ف : « نيك » ندارد
( 12 ) - ف : ايستد
( 13 ) - ف : شافه
( 14 ) - ف : « صفته » ندارد
( 15 ) - ف : « و نمككشى » ندارد
( 16 ) - ف : بانكبين
( 17 ) - ف : كردد
( 18 ) - ب ه : ان شافه را
( 19 ) - از « م » افزوده شد . در اصل خوانده نمىشود