از لفايف روذكانيها ركى كشاذه شوذ و خون آيذ و اين را ذوسنطارياى دموى كويند و علاج « 1 » رك باسليق كشاذن بوذ اكر قوّت يارى دهذ باز به كار داشتن قرص طباشير كيرنده كرما نشاننده « 2 » و شراب آبى و كل ارمنى و كل مختوم [ و سفوف طين ] « 3 » جنانك ياذ كردم ، و باز بوذ كز « 4 » بسيارى خون يا از برى خون بوذ رگى كشاذه شوذ بىآنك بيش از خون اسهال صفرائى « 5 » بوذه بوذى و اين دو كونه بوذ يكى بروذكانيها برين بوذ « 6 » يا بروذكانيهاء فرودين و بوذ كه از مقعد روذ و او « 6 » را با سور خوانند و آن را كه از روذكانيها ايد او را ذوسنطارياء خونى خوانند و بوذ كى اين خون از ضعيفى جكر بوذ كه نتوانذ داشتن خون را و نشان اين آن بوذ كى اين خون ماننده بوذ مر خونآبه « 7 » كى از كوشت تازه شسته فروذ آيذ « 8 » و علاج وى بباب ضعف جكر ياذ كنم و باز آنك از مقعد آيذ بباب باسور نيز ياذ كنم و امّا اينكه ورا ذوسنطاريا خونى كويند علاج وى « 9 » فصد كردن بوذ و اقراص كهربا خوردن و فلونياء بارسى و رومى و و اقراص بسّد و آن علاجها كه « 10 » بنفث « 10 » خون ياذ كردم و بباب قى خون .
و اما سحج
( f . 322 )
كو را كندن شكم كويند يا از صفرا [ بوذ و ] « 11 » نشان « 12 » آن بوذ كه از اول اسهال صفرا بوذه بوذ و درد شكم و مغص و شكم بكند و خراطه آيذ و درد از بر سوى ناف بوذ و هر بارى بسيار درد بايذ خوردن تا شكم بيايذ و همان خراطه و ريم و خون آميخته بوذ با ثفل و صفرا فروذ آيذ با آن جيزها و شتاب و جشنكى صعب بوذ با وى و طعام آرزو نكند و
هامش
( 1 ) - ب ه : او
( 2 ) - ب ه : اى مطفى
( 3 ) - از « ف » افزوده شد . ب ه : و سفوف الطين
( 4 ) - ف : كه از
( 5 ) - ف : صفراوى
( 6 - 6 ) - ف : و يكى بروذكانى فروذين و بوذ كه از مقعد روذ اين خون و اين
( 7 ) - ف : افزوده . را
( 8 ) - ف : فروذ آمذه بوذ
( 9 ) - ف : « وى » ندارد
( 10 - 10 ) - ف : بباب نفث .
( 11 ) - از « ف » و « ب ه » افزوده شد .
( 12 ) - ف : افزوده . اين