و بوذ كى اين بلغم ميل دارذ بسودا و علاج ديكركونه بايذ كردن و نشان اين آنست « 1 » كى اين كس لاغر بوذ و سياهرنك بوذ « 2 » و با فكرت بسيار « 3 » و علاج وى علاج ماليخوليا مراقى بوذ و اسهالكردن بيارهى روفس و بطبيخ افتيمون و به كار داشتن افتيمون و غذاها همه كوشت جوزه دارذ
( f . 201 )
و كوشت برّه و زردهء خايه و شراب انكورى به كار دارذ با آب و « 4 » باز غذاء آن كس كه ورا صرع بلغمى بوذ نخودآب بايذ داشتن بروغن زيت يا روغن كوز و بوى « 5 » مر هر دو نوع را ناموافق بوذ و كرمابه و آب ريختن بسيار مر صرع سودائى را موافق بوذ و لكن بسيار نبايذش « 6 » باشيدن .
و بوذ كى اين صرع از بخارهاى فاسد بوذ كى از باى يا از دست يا از رحم بسوى دماغ برآيذ و صرع افتد و خداوند بيمارى جنان داند كه جيزى جن يخ برايذ بسوى دماغ وى از ان اندامها كى نام بردم و انكاه بيفتد و بانك كند [ كى ] « 7 » بكيريت « 8 » و باز بيفتد علاج اين كس آن بوذ كى ساقهاء « 9 » وى ببندند تا « 9 » آن اندام كى مايه اندر وى محصور است .
تا بخار برنيايذ و آن باى را « 10 » با آن دست را ببلادر يا عسل بلادر « 10 » بروغن زيت بكشايذ و برنهذ تا ريش شوذ و باز بر ان ريش حجامت كند و بيازند « 11 » و بمكد « 12 » سخت تا بخار راه كند و بدان روى بيرون ايذ .
هامش
( 1 ) - ف : آن بوذ
( 2 ) - ف : « بوذ » ندارد
( 3 ) - ب ه : و بينى و دهان وى خشك بود
( 4 ) - ف : « با اب و » ندارد . ب ه : افزوده . جنانك .
( 5 ) - ب ه : ظ . مشك بوى رسانيدن
( 6 ) - ف : نبايذ
( 7 ) - از « ف » و « ب ه » افزوده شد .
( 8 ) - ف : افزوده . بكيريت
( 9 - 9 ) - ف : او ببندند يا
( 10 - 10 ) - ف : يا ان دست را ببلادر يا بعسل بلادر و
( 11 ) - ب ه : بنيش
( 12 ) - ف : بمكند