بونذ « 1 » جنانك آن كلانى ايشان « 2 » يا « 2 » از كوشت [ بود ] « 3 » يا از بوست « 4 » يا از بيه ، آنان « 5 » كه كلانى ايشان از كوشت بوذ مادّت آن كوشت از ترى است « 6 » كى اندر خونست و فاعل وى حرارت و آنان كى كلانى تن ايشان از فربيهى « 7 » است مادت « 8 » آن فربيهى « 8 » از چربوست كى اندر خون است « 9 » و فاعل وى برودت . بس بديد آمد كى كوشتآوران كرم مزاج باشند و « 10 » فربيهان سرد - مزاج و « 10 » بسنده كنيم
( f . 113 )
ازين باب تا دراز نكردذ « 11 » .
مزاج خايكان و انثاوين « 12 » ، و بيش « 13 » كبدين باب مشغول شويم نخست « 14 » سخنى است ياذ كردنى بدين جايكاه ياذ كنم . بدانك سبب زندكانى حيوانات به دو اندام بوذ يكى دل و ديكر جكر و اندر دل دو كونه جسم است « 15 » يكى « 16 » آن هواء كرم كى ورا « 16 » حرارت غريزى خوانند و ديكر آن خون كه مركب است مرين حرارت را و سبب كرمى تن حيوان اين دو كونه جسم است و اندرين حرارت جوهر هوايى و نارى است و مادت اين « 17 » جوهر هوايى « 18 » و نارى از شوشه آيذ « 19 »
هامش
( 1 ) - ف : باشند
( 2 - 2 ) - ف : را
( 3 ) - از « ف » و « ب ه » افزوده شد
( 4 ) - ف : « يا از بوست » ندارد
( 5 ) - ف : را
( 6 ) - ف : بوذ
( 7 ) - ف : فربهى
( 8 - 8 ) - ف : از فربهى
( 9 ) - ب ه : باشد
( 10 - 10 ) - ف : فربهان سردمزاج باشند
( 11 ) - ف : « تا دراز نكردذ » ندارد .
( 12 ) - ف : باب فى مزاج الخصيتين و الانثاوين
( 13 ) - ب ه : از ان
( 14 ) - ف : « نخست » ندارد
( 15 ) - ب ه : و دل را دو كونه جسم باشذ
( 16 - 16 ) - ف : از هواى كرم او را از
( 17 ) - ب ه : دو
( 18 ) - ف : است
( 19 ) - ب ه : بسوى دل و دو جسم ديكر بود و ان يكى جوهر مائى بود و يكى ارضى و مادت اين دو جوهر خون باشد ، لابد ان دو اول كى كفتم بجاى صورت باشد و اين دو ديكر بجاى مادت ان دو بجاء فاعل و اين دو بجاء منفعل كى حصول همه چيزهاء جسمانى از صورت و مادت بود پس دل را و جكر را اين . . . ، صح