و نغم ، و شكل دماغ ماننذه بوذ مر شكل كاسهء سر را و بر دماغ دو غشا بوذ اعنى دو برده يكى نرم و او را « 1 » غشا ليّن خوانند و ديكر سطبر و او را غشا صلب خوانند و اين غشا لين مركب است از آورده و شرايين « 2 » بسيار جاى بيوستكى دارذ از دماغ « 2 » و اين غشا صلب مركبست از جسمى صلب مانند « 3 » رباط
( f . 63 )
و بذين « 4 » غشا صلب بسيار سولاخ است يكى از بيش تا فضول اين دو بطن بيشين بوى فروذ آيذ بسوى بينى و بر ميانه آنجا كجوف ميانكين است يكى سولاخ است بسوى آن استخوان كى ورا حنك خوانند تا فضول جوف ميانكين و فضول جوف سبسين بدين جاى فروذ آيذ اعنى اين « 5 » سولاخ كبسوى كام است و بدين جايكاه از دماغ جايگاهى است كى ورا حوض خوانند مشرّحان ، تا فضول بدان حوض كردايذ باز بحنك فروذ آيذ تا ايمن بوذ حيوان از كوناكون بيمارى و يكى سولاخى « 6 » است و مبداء نخاع از ان سولاخ بوذ « 7 » از دماغ « 8 » نخاع خيزذ و پردهاى بر اين دو غشا بيوسته كردذ « 8 » از اغشيهء دماغ جنانك « 9 » بدماغ بوذ و اين نخاع بدان بايسته است « 10 » تا اعصاب دراز نيايذ جى برابر هر اندامى مبداء عصب بوذ ببرابر « 11 » حاجت آن اندام جى اكر عصب دراز بودى يا نتوانستى عضله را جنبانيدن و يا ضعيف بوذى و قوّت نيافتى بجنبانيذن تمام و مخارج اعصاب كى از دماغ بوذ از « 12 » هفت جاى بوذ دو از بيش دماغ بوذ كى ورا عصب مجوّف خوانند و دو از بس مجوّف « 13 » و دو ديكر از بس اين تا هفت جفت تمام شوذ و هر جفتى را برين « 14 » غشا صلب راه يابذ و كذاره « 15 » و همجنين بر قحف سولاخ يابد تا بيرون آيذ از قحف و « 16 » هرك را تيمار بوذ و خواهذ كى اين عيان كردذ بتواند ديذن « 16 » .
هامش
( 1 ) - ف : ورا
( 2 - 2 ) - م : و ببسيار جاى بيوستكى دارد بدماغ
( 3 ) - ف : ماننده
( 4 ) - ف : برين . م : بذين
( 5 ) - ف : « اين » ندارد
( 6 ) - ف : و يكى سولاخ
( 7 ) - ف : است . ب ه : كى نخاع از دماغ خيزد ، صح
( 8 - 8 ) - ف : و نخاع خيزد و بر روى برابر دو غشا بر پيوسته است
( 9 ) - ب ه : همجنانك
( 10 ) - ب ه : از بهر آن بايست ، خ
( 11 ) - ف : برابر
( 12 ) - ف : « از » ندارد
( 13 ) - ف : مجوف بوذ
( 14 ) - ف : « بر » ندارد
( 15 ) - م : كذار
( 16 - 16 ) - ف : و هر كرا بيمارى بود و خواهد كى عيان كردد بتواندش ديدن م : و تو اكر بخواهى و تيمار دارى اين سوراخها را بتوانى ديدن