و قحف را ديگر و بعضى از قحف داشتهاند .
و از بس قحف يكى سولاخ است كى از مغز سر بدان سولاخ جيزى فروذ آيذ هم از گوهر دماغ نام اين جيز بزفان تازى نخاع و مثل دماغ جن مثل حوضست و مثل نخاع جن جوى كى « 1 » از « 2 » حوض بيرون آيذ و هفت جفت عصب خيزد از دماغ و ياذ كنم بدان جايكاه كى اعصاب را ياد كنم و به زير اين سولاخ كى از قحف است بيست و جهار باره مهره است نام اين مهرها بتازى خرزات ، هفت مهره بركردن از جملهء اين بيست و جهار كه ورا خرزات العنق خوانند و معتدل اين بوذ و بوذ كه هشت آيذ ببعضى از مردمان اين مهره و بدين سبب گردن دراز آيذ و بوذ كه شش آيذ و بدين سبب كردن كوتاه آيذ و دوازده مهره مر استخوان بهلو را بوذ و بنج مهره مران جاى را كبر ايشان استخوان بهلو نيست و اين بنج مهره را بتازى خرزات القطن خوانند و به زير اين مهرها يكى استخوانست بهن و ورا « 3 » ببارسى استخوان بهناگاه خوانند و بتازى عظام العجز خوانند و اين استخوان سه باره است و « 4 » هربارهاى را يكى سولاخ همجن مهرها را « 5 » و به زير اين عظام العجز يكى استخوانست نام او ببارسى استخوان دمجهء كون و بتازى عظم العصعص و اين استخوان نيز بسه باره است و ميان « 6 » او سولاخ همجن مهرها و برين مهرها و بدين « 6 » استخوان عجز « 7 » و عصعص سولاخهااند دو از اندرون شكم و دو از بيرون « 8 » سوى بشت و از هر مهرهاى دو جفت بى بيرون آيذ يك « 9 » جفت از اندرون و يك جفت از بيرون
( f . 38 )
تا اندامها را حس و حركت « 10 » دهند اين اعصاب ، اين استخوانها « 10 » كى ياذ كرديم از سوى بشت بود .
هامش
( 1 ) - ب ه : به دو اب ، صح
( 2 ) - ف : كز
( 3 ) - ف : « ورا » ندارد
( 4 ) - ب ه : ميان
( 5 ) - ف : « را » ندارد
( 6 - 6 ) - ف : سولاخ همجن مهرها و بدين
( 7 ) - ب ه : يعنى سرون
( 8 ) - ب ه : شكم
( 9 ) - ف : يكى
( 10 - 10 ) - ف : دهد اين استخوانها را