كى او خونى است نيمبخته و منافع بسيار است مرين نوع بلغم را « 1 » نخستين منفعت وى آنست كجن طبيعت غدا نيابذ اين نوع بلغم را خون گرداند و تن را غذا كند و ديگرم « 2 » منفعت آنست كى خون را بفسرانذ « 3 » بدان اندامها « 3 » كى طبيعت ايشان صلب است جن استخوان و غضاريف و سديگر منفعت آنست كى غذا كند مر آن اندامها را كى مزاج ايشان سرد است و تر جن دماغ و اين نوع بلغم را منفعت بسيارست كى اكر همه ياذ كنم دراز كردد و كمترين منفعت وى آنست كى اندامها را تر دارد و نظارت « 4 » اندامها از وى بوذ .
و ديكر نوع از بلغم بمزه ترش بوذ و اين بلغم بوذ « 5 » كى بمعده كرد ايذ و « 6 » سبب كردد بيماريى را كى و را شهوة الكلبيه خوانند و معده « 7 » سرد كند و ضعيف و مر كواريدن طعام را بازدارد « 8 » و جن بخار اين بلغم
( f . 28 )
ترش به دهان برآيذ از معده دندانها را كند كند « 9 » و ببوسانذ و جن بسر برآيذ درد سر بلغمى آرذ و جن ببوسد اين خلط سبب كردد مر تبهايى را كبهر بنج روزى يا بهر هفت روزى يا بهر نه روزى يكبار بيايذ و مزاج اين بلغم سخت سرد بوذ و كر ببوست تن افتذ اين بلغم و « 10 » غذا كند « 11 » بر بوست بهق سبيد بديد آرذ « 11 » و كر بكوشت برافتذ « 12 » و كوشت از وى غذا كند برص بديد آيذ .
و سديكر نوع از بلغم بمزه شور بوذ و اندرون روذگانيها گرد آيذ « 13 » و سبب كردد مر كندن « 14 » و زحير را و كر ببوسد تبهاى سوزان ارذ مانند تب محرقه و كر بر بوست افتذ بيمارى آرذ نام وى ريطى و اين بيمارى را گش
هامش
( 1 ) - ف : « را » ندارد .
( 2 ) - ف : و ديكر .
( 3 - 3 ) - ف : و بدان اندام برد .
( 4 ) - م : تازكى .
( 5 ) - ف « بوذ » ندارد
( 6 ) - ف : « و » ندارد .
( 7 ) - ف : را .
( 8 ) - ف : طعام را زيان دارذ .
( 9 ) - ف : دندانها كند كند .
( 10 ) - ب ه : و بوست .
( 11 - 11 ) - ف : بهق سبيذ بديذ آيذ .
( 12 ) - ف : افتد .
( 13 ) - ف : بديد آيذ .
( 14 ) - ف : مر كندن شكم را .