تيرش به گاه صيد و كمندش به گاه قيد * مارى است مرداشكر و بازى است جان شكار
از ديدن و شنيدن نامش روان خلق * شادى چنان برد كه زمى رند بادهخوار
هرگز خمار مىنكند بادهء لقاش * كس ديده بادهاى كه نيارد به سر خمار
در حيّز شمار نيايد مديح او * چون مدح او فزون بود از سر حد شمار
ميرا سهام دولت شاها ، تو آگهى * كز نام تو چگونه بوم شاد و شادخوار
شادم بدان كه آمدى اى شاهيار ملك * ديدار تازه كردى از روى شهريار
نيك آمدى كه ديدن اسكندر زمان * بهر تو بهره بود ببردى ز اسكدار
اين بنده از لقاى تو بس بهرهها كه برد * رست او ز رنج غصهء دورى در اين ديار
دارم اميد آنكه به شادى به بازگشت * بر مركب مراد خود آئى همى سوار
از كردگار بيشى دارى ز احترام * ز اين شهريار بيشى يا بى ز اقتدار
هر روزه برفزايدت اين شه ز بندگان * مشرق مدار گردى ، بل آسمان مدار
گوشت به صوت مطرب و نوشت به شهد ناب * چشمت به روى دلبر و لعلت به لعل يار
آمين