تشريف آوردند . ما رفتيم اطاق عقبى . مادر بابا را با فرخنده گذاشتيم كه پرده بردارند و جوابى بدهند . آمد داخل اطاق شد . گفت خانمها كجايند ؟ از قول من احوالپرسى كن .
چرا بايد از من بگريزند . ما هم آنچه بايد عرض مىكرديم گفتيم . بعد گفتند نمىشود ، من به ديدن خانم بزرگ همشيرهء خودم آمدهام . من و حضرت سردار تفاوت نداريم . يقين مىدانم كه حضرت سردار رضا نيستند كه شما از من رو مىگيريد . حكما بايد بيائيد اين اطاق با هم صحبت كنيم . من كجا وزير نظام كجا ؟ آخر با هزار اصرار تا پشت پرده آمدم .
بعضى صحبتها كردند .
فرمودند جهت ما آمدن خوبى داريد و رفتن بدى .
من هم عرض كردم جهت ما هم آمدن بدى بود و رفتن خوبى داريم . انشاء الله همه خوب است بدى نباشد .
بعد گفتند حضرت سردار تلگراف زده بودند كه اذن مكه را بگيريم .
عرض كردم مرخص نفرمودند . خودم را هم اوّل اذن دادند بعد پشيمان شدند . فرمودند نرود . حالا هم بعد از آسودگى از اين كارها باز عريضه عرض خواهم كرد شايد اذن بدهند .
از اين قبيل صحبتها خيلى كردند .
گفتند كريمداد خان هم آمده است . امروز پيش من آمده بود ديدم .
من عرض كردم به چه جهت آمده است ؟
گفتند از دست حضرت سردار عارض است كه همه چيز مرا ضبط كرده است . حالا شما اذن مىدهيد كه من عرض كنم ؟
من هم گفتم عجب مرد عاقلى هستى ، حال كه تو عرض كردى حضرت سردار را محض خاطر تو احضار مىكنند و جزاى تو را از او مىگيرند . اين خيالى است بيهوده .
سياحتى بكن و برو پى كارت .
خلاصه وقت تنگ بود نيم ساعت به غروب مانده تشريف بردند . چون از وقت گذشته بود زيارت نرفتيم . نماز خواندم . شب را بعضى كارها كه داشتم مشغول بوديم . در ساعت دو و نيم شام خورده بعد خوابيدم . صبح زود به خيال حمام برخاستم .
سفرنامه هاى سهام الدوله بجنوردى ( فارسى ) — صفحة 196
مساهمون: يار محمد خان سهام الدوله
ص١٩٦