سروش غيبم به گوش گفت پنهانى * چه حيرت است تو را با همه سخندانى
در جواب گفتم مىدانم . « همهكس طالب يارند چه هشيار و چه مست »
لكن طلب اين نوع عوام كوركورانه است . گفت تفاوت ندارد . « مقصود خدا آمد ، اينها همه راه است . »
گفتم :
كاشكى پرده برافتادى از آن منظر حسن * تا همه خلق ببينند نگارستان را
گفت اين امكان ندارد آنوقت طالب و مطلوب يكى خواهد شد . در صورت بىپردگى احتياج از ميان خواهد رفت و عالم كثرت مبدل به وحدت خواهد گرديد و نظام عالم به هم خواهد خورد .
گفتم بلى صحيح است چنان كه مىفرمايند : « كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف » ، لاكن مىبينيم از آن كنز در دست ما چيزى نيست و همه را ساير ملل بردهاند . چنان كه هرروز گنجى شايگان از اين خاك منكشف مىسازند ، مثل قوهء الكتريسيته « 1 » و قوهء مغناطيس و غيره غيره و اسباب راحت ابناى جنس خود را فراهم مىآورند .
گفت راست است ولى « هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست » كه نمىتوان گفت .
گفتم تو هم مثل من در توهّم بودهاى ؟
گفت تو هنوز قابل شنيدن آن نكته نيستى و الا مىتوانم به دليل به تو القا كنم .
گفتم پس بهتر اين است از اين در لب بربندم .
گفت مگر نمىدانى كه گفتهاند :
بازگشتم از سخن زيرا كه نيست * در سخن معنى و در معنى سخن
گفتم مىدانم :
هامش
( 1 ) اصل : اليكترسيه