مىگفت كه طلاى دست افشار ، يعنى افشار . من عرض كردم : حالا به جاست دست افشار ، افشار است .
همه ، تصديق كردند .
بارخانهء پسر « على نقى خان خانلر خان » از « مازندران » آمد .
بعد از شام ، به منازل خود برگشتيم . 3 شكار و قدرى نارنج و ليمو ، به صحابت « نصر الله بك » براى « پولكوينك روس » تحويلدار غله و قمانداد و پولكونيك سپاه روس ، كه در « نخجوان » بود ، فرستادند .
يا بن اخى ،
جايت بسيار خالى است .
در منازل خود به استراحت مشغول بوديم . صبح ، بعد از نهار ، سوار شده ، به سمت گريزگاه جنگ رفتيم . سركار « اقدس » خود را در صحرا مستقر كردند .
« يحيى خان » را با چند نفر غلام ، براى آوردن شكار به سمت خود ، مأمور صحراى پنبهزار فرمودند . « شاهزاده » و مرا مأمور گدوك قوچ كردند . رفتيم و بسيار نشستيم ، چيزى نيامد ، مگر يك گله ، كه بيش از چهل نبود .
از پايينتر آمده ، به حصلى رفتند . « نواب بهرام ميرزا » و « اسكندر خان بيات » ، چند قدمى تعاقب كردند . كارى نساختند .
از نشستن خسته شديم .
سركار « اقدس » هم پيدا بودند . چند شكارى ديده ، اسب تاخته بودند . چيزى به دست نيامده بود . برگشته [ و ] به شكار « كبك » تشريف بردند .
ما هم از جاى خود حركت كرديم . من به سمت « ايواوغلى » مىرفتم ، كه « نواب بهرام ميرزا » بالاتر از من بود ، يك گله شكار از آنها رم خورده ، روبه من آمد . چند تير انداختيم ، نزديم .
به قول « حاجى اسفنديار » : « دكمدى دكماخدان ييكر اقدى » .
« تازى » سرداديم . يك قوچ چهار سالى گرفت . « محمد على بك » ، پيشخدمت « قهرمان ميرزا » به سر اسب يك قوچ زد .
15 شكار امروز شده بود .
سركار « اقدس » ، در حين شكار « كبك » ، چند شكار ديده ، يكى از آنها را زده بودند .
برگشته ، متعاقب سركار « اقدس » به منزل آمدم . برادران مهربان ، همه رسيده بودند .
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 462
مساهمون: هارون وهومن
ص٤٦٢