چون نزديك شام بود ، روبه منزل نهادم . در بين راه ، برف شديدى باريدن گرفت .
هفت پناهآباد « 1 » نذر « سيّد محمد خراسانى » كردم ، كه اگر تا فردا ببارد ، در شهر به او بدهم .
از بىطالعى او ، به رسيدن منزل ، ساكت شد . هفت پناهآباد در كيسه ماند .
در خانه « زين العابدين خان » پسر « نظر على خان مرندى » - كه خانهء دل ويران است - منزل داشتيم . شيرينى و قند و 50 تومان نقد ، « يوسف خان امير توپخانه » ، تعارف گذاشته بودند .
نماز خواندم . صاحبخانه ، كه در هرجا منزل دارد ، با پسر « جعفر قلى خان مرندى » به ديدن من آمدند . قدرى صحبت كرديم و از دل ، ميل مصاحبت داشتم ، به جهت اناكل چند اتفاق نيفتاد امر در سانحهء « 2 » عجيبى اتفاق افتاد ، كه در منزل به من گفتند .
« نواب آقا » از بغلهء كوهى سرازير مىآمدند . اسب ايشان به كون نشسته ، ايشان از دم او افتاده ، اسب نيمخيزى كرده ، اخراج ريحى نموده ، به لايق ريش صاحب ، آقا را دو ذرع درست بالا برانداخته ؛ اما الحمد للّه ضررى به وجود ايشان نرسيد . عجب ريحى بوده است كه از نوب 72 پند بيشتر زور داشته است .
اميرزادگان عظام - غير از « آقا » - به كلبهء من آمدند . « ميرزا نظر على حكيمباشى » هم بود . من در نماز بودم . سركار « شاهزاده » ، چرتمه [ اى ] بر دماغ من زد ، كه صداى دهل كرد .
بعد از نماز ، به شام رفتيم .
سركار « اقدس » از كاردانى « يوسف خان » بسيار تعريف فرمودند . مخلصين [ هم ] تصديق مىكرديم ، تا بناى شام خوردن شد . حتى بلغ الى الحلقوم خورديم . دست شسته ، باز مىخواستيم داخل اتاق شويم . « آقا كلبعلى » ، دم در ايستاده بود ، اخوان گرام التماس كردند كه به مشار اليه لطيفه [ اى ] بگويم .
كبابى در سر شام حاضر بود . پرسيدم : « آقا كلبعلى ، كباب چه حيوان بود كه در سر شام بود ؟ » گفت : « بز كوهى » . گفتم : « از ريشت معلوم است » .
دوباره داخل اتاق شديم . قدرى ايستاديم . مرخص فرمودند . به منازل خود برگشتيم [ و ] مشغول استراحت شديم .
هامش
( 1 ) . پناهآباد( Panah abad )، سكهاى از نقره معادل ده شاهى ( نيم ريال ) كه آنرا منسوب به پناهآباد ( قلعه شوشى قراباغ ) دانستهاند كه در آنجا ضرب شده و « پناهآبادى » نام داشته است . ( فرهنگ فارسى معين ، 1 / 610 )
( 2 ) . در اصل : صانحه