العين « 1 » مىبينيم ، يادداشت مىكنم و هرچيز و هر موضع كه قابل نقشه برداشتن است ، در دفتر مخصوص نقشهء آنرا مىسازم و با ميزان الحراره و ميزان الهوا درجات حرارت و ارتفاع نقاط مخصوصه را معيّن و ثبت مىكنم و ساعت به ساعت ، به تعيين درجات مزبوره مىپردازم .
و گاهى اگر از شتر پياده مىشوم و راه مىروم ، براى سنگ برچيدن يا چيدن نباتات است ؛ و هروقت كه من پياده مىشوم ، پسر سلامى كه حصحاص نام دارد ، روى شتر من سوار مىشود .
سلامى ، ساربان مخصوص من است و اين اوّل دفعه مىباشد كه پسر خود حصحاص را با برادر بزرگش محمد به قاهره برده .
حصحاص پسرى 12 ساله و طفلى ساكت و خوشرو و بسّام « 2 » است و براى هرنوع زحمت و خدمت حاضر مىباشد . هميشه چشمش به صورت من است كه به هر چه اشاره كنم ، چه به سر و چه به دست ، فورا اجابت كند و آن كار را انجام دهد .
پدرش ، گاهى كه از كاروان دور مىشود و اتفاقا من به دامنهء كوهى مىرسم يا از يك وادى و مسيل خشكى عبور مىكنم ، حصحاص او را صدا مىكند كه من اسامى آن امكنه را از او بپرسم و ثبت كنم ؛ بلكه نباتاتى را كه من در اثناى حركت و سير از زمين مىكنم و جمع مىكنم ، اسامى عربى آنها را هم از سلامى مىپرسم و مىنويسم .
هر شترى در اين صحرا ساربان مخصوصى دارد كه پياده و پابرهنه مهار شتر را گرفته ، مىروند .
اين ساربانان ، مردمان « قوى جثه » و « متناسب الاعضا » و « ميانه بالا » مىباشند و حالت غرورى در آنها مشاهده مىشود و از طرز و وضع آنها پيداست كه از يك قوم و قبيله نيستند ، كه هميشه به « حرّيت » و « آزادى » زندگى كرده باشند .
رنگ بشره و جبههء آنها به واسطهء اينكه اغلب آنها در آفتاب حركت مىكنند ، « سيهچرده » و « گندمگون » است و دست و پاهاى آنها مثل فنر آب داده ، حالت انعطاف و انحنا دارد .
حركت استمرارى در اين هواى گرم [ و ] سوزنده ، اعصاب دست و پاى آنها را طورى محكم و مثل فنر كرده ، كه با كمال استحكام در كمال سهولت حركت مىكند .
هامش
( 1 ) . ديدن به چشم ، ديدار به چشم .
( 2 ) . بسام( Bassam )، خندان ، گشادهروى ، بسيار تبسمكننده .