مىكنم به اين شعر :
گر پير مغان مرشد ما شد چه تفاوت * در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست » « 53 »
خودم از اين عبارات چيزى نفهميدم ولى اين سخنان دوپهلو نشان مىدهد كه دوستى خالصانه و مخلصانهاى بين اين شاهزادهء مقتدر و شوهرخواهرش وجود نداشته و طبعا محمد على شاه نيز همين حالت را نسبت به شوهرعمهء خود داشته و الا به فرض اينكه ظهير الدوله را مخالف خود مىيافت مىبايست بهخاطر عمهء خود روشى ملايمتر اتخاذ كند .
بهرحال ؛ در جريان بمباران كردن خانه ظهير الدوله غارتگران سيهروز تبهروزگار اسناد خانوادگى او را نيز كه براى آن فرومايگان دون پشيزى ارزش نداشت به غارت بردند .
شايد يكى از آن اسناد همين سفرنامه باشد كه معجزهآسا از زوال مصون مانده و از نابودى نجات يافته است و اميدوار است كه اسناد ديگر به تدريج يافت شود و به بازار تحقيق عرضه گردد .
اين ناچيز به نوبهء خود خود را سعادتمند مىيابم و به درگاه خدا سپاسگزارى مىكنم كه مرا به انجام اين كار موفق ساخت اميد من آن است كه اين سفرنامه پسند خاطر خوانندگان قرار گيرد و زحمتهاى من ضايع نگردد .
افوض امرى الى اللّه ان اللّه بصير بالعباد
تهران يكهزار و سيصد و هفتاد و يك شمسى محمد اسماعيل رضوانى
هامش
( 53 ) - تاريخ سرگذشت مسعودى چاپ افست 1362 ص 136 .