فصل [ و هرروز صباح كه از ديوان خاقان كه . . . ]
و هرروز صباح كه از ديوان خاقان كه وا « 1 » گردند همهء امرا در همهء ممالك چين گروه گروه همه در ديوانخانهها [ ى خود ] درآيند و مهمات مىپرسند و هيچيك را زهرهء تأخير و تقصير نباشد . چون امراى زندان در آن باغها و بوستانها گروه گروه به ديوان - خانههاى خود بنشينند از زندانيان انواع گناهكاران را در آن ديوانخانهها به مراتب درخور گناه درمىآرند ، و گروهى را بهدر مىبرند ، و گروهى را شكنجه مىكنند ، و گروهى را چوب مىزنند ، و گروهى را در بندهائى كه خلاف اين ممالك است مىكشند ، و گروهى را تختههاى سرب [ ناك ] در گردن ايشان گذرانيده ، و گروهى را تختههاى جنازه مثال در گردن ايشان كرده و در پايهاى ايشان كندهاى سرب انداخته ، و گروهى را از مويهاى سرآويخته و انگشتان دستهاى ايشان را در تاب - خالها كشيده و در خمهاى ران ايشان ميخهاى شكنجه كشيده و بر روى رانهاى ايشان دو رويه چپ [ و ] راست مىزدند از عقوبت و از سختى عقوبت جمله بيهوش شده بودند و ما را اعتقاد چنان بود كه جمله مردهاند .
اگر صد سال در دوزخ نشينى * ز مالك غير آزردن چه بينى
چو دنيا مؤمنان را هست زندان * مشو ساكن درين زندان چو دزدان
چو دانستى سجن « 2 » بر مؤمنان است « 3 » * كسى كو را نخواهد مؤمن آن است
ببين تا از كجائى در حقيقت * چو ما آنجا روى اينك طريقت
وطن گاه تو گر دنياست بارى * دو سه روز آمدى اينجا به كارى
اگر دنيا ترا همچون بهشت است * يقين دان كافرى كين از تو زشت است
بدانى گر شوى عارف درين جاى * كه در سجنى ، تو دارى بند بر پاى
بكوشى تا ازو يا بى نجاتى * نجاتى كاندر و باشد حياتى
حيات جان تو از علم دين « 4 » است * چو درياى يقين دانى كه اين است
به سجن اندر كسى شادان نباشد * اگر باشد به جز نادان نباشد
هامش
( 1 ) - سها : باز
( 2 ) - ق : سخن
( 3 ) - شايد : چو دانستى كه سجن مؤمنان است
( 4 ) - ق : دين علم