چه جواب گوييم . يزيد گفت تا سيصد هزار درهم قبول كند بدهيم ما را راه دهد ، حيّان پيش اصفهبد آمد و گفت مرا يزيد بن مهلّب فرستاده ، اگر او را خدمتى قبول كنى از ولايت تو بيرون بروم و اگرنه بدان منگر كه تو صورت بستى او را خللى رسيد چه او بشام و عراق و خراسان و تركستان فرستاد تا مدد آيند و ميدانى هرآينه برسند كار بر تو مشكل شود و هرگز اين روز در نيابى ، نه تو مانى و نه ولايت ، اصفهبد از دمدمهء او حسابها برگرفت و نيز سرگردانى بسيارى ديده بودند و چارهجوى گشته ، سيصد هزار دينار يزيد را پذيرفت و پنجهزار درهم حيّان را و عهد رفت بر آنكه راه دهند ، اصفهبد اداء مال بكرد و او را راه داد ، بتميشه شد بلب خندق فرونشست تا جملهء اسيران ولايت باز ستد ، و يزيد مهلّب بگرگان رفت ، سوگند خورده بود آسيا به خون آن جماعت بگرداند . مرزبانان و رؤساء و اتباع ايشان را ميگرفت و جمع داشت تا جمله را همه گردن ميفرمود زد ، هيچ خون سايل نميشد ، نهبد صول گفت اگر من ترا كفّارت اين سوگند خلاصى نمايم مرا و قوم مرا امان ميفرمايى ، قبول كرد ، نهبد آب در جوى نهاده خون با آن بآسيا برد و آرد كردند و يزيد از آن نان بخورد و از گرگان روى بشام نهاد ، به خدمت سليمان رسيد .
روايت است از ابن عايشه كه : صعد سليمان بن عبد الملك المنبر و قد غلّف لحيته بغالية حتّى كادت تقطر منها فقال أنا الملك الشّابّ مدلّا بملكه و شبابه فما دارت الجمعة حتّى مات ، و چون سليمان فرمان يافت عمر عبد العزيز رحمه اللّه بخلافت بنشست و عدل و علم و فضل و حلم او معروفست ، بنو اميّه روز جمعه و عقب نماز بامداد سنّت گردانيده بودند كه بر مناره و در مساجد بر على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام لعنت كنند و بجملهء جهان اين كفر و بدعت را عوام أنعام متقلّد گشتند ، چون او بخلافت بنشست نهى كرد و زجر فرمود و بعوض لعنت اين آيت كه :
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ
« 1 » خطبهء جمعه او فرمود خواند تا
هامش
( 1 ) - قرآن سورهء 16 ( سورة النّحل ) آيهء 92