صوفى و من سوار شده به طرف سرا پردهء بزرگى روان شديم .
در نزديك سرا پرده ، در روى چمنها ، شخصى كه لباس سبز در بر داشت با كمال مهابت نشسته بود . چون شاه مراد را نديده بودم ، من او را نشناختم ولى سايرين از مركبها پياده شدند . من نيز با آنها همراهى كردم و همگى به شاه مراد نزديك شده ، تعظيم نموده ، دست به سينه ايستاديم و شاه مراد به تمام ماها اذن جلوس داد . پس به زانوى ادب نشستيم ؛ با ايشان نقيب با كمال مهربانى و احترام صحبت مىداشت و با صوفى نيز بنا را به مهربانى و محبت نهاد . بعد از ساعتى از من پرسش نمود ، كه نامهء ممش خان را تقديم نمودم . بعد از آنكه عريضه را خواند و از مضمونش آگاهى يافت ، گفت : البته اسبى كه ممش خان به جهت من فرستاده ، بايد خيلى ممتاز بوده باشد . هم اكنون اسب را بياوريد . ملازمان ايشان نقيب اسب را آوردند . بعد از آنكه اسب را ديد ، نپسنديده و گفت :
اين چگونه اسبى مىباشد كه براى من فرستاده است ؟ و من دوست مىدارم اسب قره كز ممش خان را ، كه بايستى او را به جهت من مىفرستاد و خود او چرا نيامده است ؟ من عرض نمودم : از سطوت اعليحضرت شما بيم نموده است و مرا فرستاده تا اينكه اطمينانى يافته پس به درك حضور حاضر خواهد آمد !
بعد از ديدن اسب ، بزرگان و سرداران لشكر حاضر آمدند . از بزرگان حدود خراسان هم جماعت بسيارى از در ضراعت و تسليم حاضر گرديده بودند كه با تمام آنها يكان يكان اظهار تفقّد نموده تا اينكه آفتاب افول كرد . پس خود شاه مراد به امامت نماز ايستاده و همه حاضرين اقتدا نموده ، نماز مغرب را ادا كرديم ، جمعيّت متفرّق شدند .
ايشان نقيب در همان جا ماند ، مرا نيز در نزد خود نگاهداشت . آن شب را در همان جا در [ نزد ] « 1 » شاه مراد بيتوته نموديم . فردا على الصّباح بعد از فريضهء صبح طبل كوچ و حركت به نوازش در آوردند [ من و ] شاه مراد با لشكر از آنجا به منزل ديگر شتافتيم ؛ دوباره طبل اقامت زدند و لشكر در آنجا پياده شده خيمهها برافراشتند . به محض اينكه شاه مراد به سراپردهء خود وارد شد ، مرا به حضور خود طلبيد .
هامش
( 1 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به فحواى عبارت افزوده شد .