ناصر خسرو قباديانى متوفى 481 ه بيتى دارد ، كه آن را طابعان ديوان او مسخ كردهاند و من آن را چنين ميخوانم :
مر طغرل تركمان و جغرى را * با بخت نبود و بامهى كارى
استاده بدبه باميان شيرى * بنشسته بعز در بشين شارى
كه درين بيت اخير بپاميان و در بشير ؟ كلمات بىمعنى را طبع كردهاند « 1 » ناصر خسرو بر تسلط سلاجقه فسوسها دارد ، كه گويد قبل ازيشان درينجا ملوك داخلى بودهاند ، و در باميان شير ايستاده و در بشين ( پايتخت غرستان ) شار بر تخت نشسته بود .
عبد الحى بن ضحاك گرديزى ( حدود 440 ه ) در داستان بهرام گور در هند ذكرى از شيرمه دارد كه دخترش خويش را ببهرام داده بود . « 2 »
و اين شيرمه بكسرهء ميم بمعنى شير بزرگ و كبير است ، كه مسعودى هم ازو ذكرى دارد ، و او را از ملوك باميان مىشمارد « 3 » اما چنين به نظر مىآيد كه شيرمه لقب اوست ، زيرا نامش در شاهنامهء فردوسى و مجمل التواريخ و القصص شنگل و در غرر ملوك الفرس ثعالبى شنكلت است . اما نام دخترش در مجمل سينوذ طبع شده كه ظاهرا مصحف سپينود فردوسى است كه گويد :
به دو داد شنگل سپينود را * چو سرو سهى شمع بىدود را « 4 »
در مقابل صفت مه با شير باميان گاهى صفت باريك هم استعمال شده ، و ممكن است يكى از شاهان باميان ( شنگل ) را كه بزرگتر بود شيرمه گفتندى ، و ديگران را باريك خواندندى ، يعنى كوچك و خورد ، كه براى اين صفات در ازمنهء بعد مهين و كهين را مىنوشتند ، چنانچه در تاريخنامهء هرات سيفى هروى ديده مىشود .
در سياستنامه يا سير الملوك خواجه نظام الملك طوسى وزير معروف
هامش
( 1 ) - ديوان ناصر خسرو ص 468
( 2 ) - زين الاخبار نسخهء خطى طبقهء چهارم ساسانيان .
( 3 ) - مروج الذهب 1 / 222 كه سهوا اين كلمه را شيرمه طبع كردهاند .
( 4 ) - شاهنامه 4 / 316