كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق
هركسى كو دور ماند از اصل خويش * باز جويد روزگار وصل خويش
هركه او از همزبانى شد جدا * بىنوا شد گرچه دارد صد نوا »
اين ابيات زمينهء ذهنى يك صوفى و عارف واقعى را در باب مبداء و جدائى خود از آن بيان مينمايد و مولوى در ابيات ديگريكه در اين داستان سروده است ما را از واقعيت هستى و نخستين مقام و مرتبهء انسان غافل ميداند و با تأكيد باينكه روح را بايد از آلايشهاى مادى پاك كرد تا او را شايستهء درك اصل نمود ، بصراحت ميگويد :
« آينهات دانى چرا غماز نيست * ز انكه ز نگار از رخش ممتاز نيست
آينه كز رنگ و آلايش جداست * پر شعاع نور خورشيد خداست
رو تو زنگار از رخ او پاك كن * بعد از آن آن نور را ادراك كن »
بارى مرد حكيم كه از راه عقل خدا را ميشناسد گاهى به ظاهر خود را مستغنى از تشريفات ديانت مىپندارد و اين از نظر شريعت گناهى بشمار ميآيد . زيرا از نظر انسان متشرع ، عبوديت در برابر خالق و بجاى آوردن وظايف دينى ، اساسىترين وظيفهء هرفرد است و بهترين وسيلهء اظهار اين بندگى نيز قبول قول انبياء و اجراى تشريفات مقرر در باب عبادت مىباشد .
اما عارف ، كه در اصل خود را جزئى از خدا ميداند و مثل حسين بن