ديديم يك نفر پاى ما را گرفته صدا مىزند كه پاشو ! چشم خود را وا كردم ديدم محمد على نام شاهسون ريشدراز ، نوكر من ، بوده . خبر گرفتم : محمد على چه خبر است ؟ گفت : به قرار هزار نفر سالدات با موزهكين افسر ، بالاتّفاق اسماعيل بيگ و محمد على بگ برادگاهى در نصف شب از دهنهء قمباشى « 1 » عبور كرده ، مىآيند ؛ حالا عنقريب است بر خان شبيخون بزنند « 2 » . لهذا من هولناك « 3 » رفيقان خودم را بيدار كردم كه رضا على بيگ و مير هاشم بگ بوده باشد ، يك جا رفتيم به اندرون حياط « 4 » خان و خان را به طورى سركار خان را بيدار كرده شد و از اين خبر اطلاعى يافت .
تماما قشون را بيدار كرديم . خان به پيشخدمت خودش فرمود : ملاحظه بكنيد كه وقت نماز شده است يا نه ؟ پيشخدمت ملاحظه نمود [ گفت : ] حالا وقت نيست و خان قدرى تأمل « 5 » فرمود ، بعد نماز خود را ادا كرده ، سوار شده ، به قرار ده هزار نفرى همراه مىبودند . ديديم رسيدهايم به حوالى خانههاى « 6 » خلف در ماصلو ، اما هيچ اثرى ظاهر نيست . طلوع صبح هم نمايان مىشود ، گويا به طرف شيخلر « 7 » و يدى ايماق « 8 » مىرويم ، مظنّه چنان است [ كه ] اروس از آن راه خواهد آمد . همين كه از آبادى قريهء ماصلو قدرى مسافت شد ، ديديم كه آسمان بر زمين آمد ، چنان گلوله سالدات به سر ماها ريختند .
بلى صبح هم قدرى آشكار گرديد و قشون ماها همگى هر كس به طرفى فرار كردند ، ديگر ملاحظه نكردند خان كجا ماند ، مگر چند نفرى پياده تفنگچى بدلان و كولاتانى « 9 » هستند و تا بيست نفرى سواره ، از جمله نوكران خاصّ خان در نزد خان مانده و سايران همگى فرار كردند ، حتى تا الى هاشم خانلو « 10 » و حميد خانلو « 11 » ، بلكه از تختهچاى « 12 » عبور نمودند و سركار خان قدرى از
هامش
( 1 ) . روستايى از توابع لنكران .
( 2 ) . در نسخه « بزند » .
( 3 ) . در نسخه « حولناك » .
( 4 ) . در نسخه « حيات » .
( 5 ) . در نسخه « تحمل » .
( 6 ) . در نسخه « خانهاى » .
( 7 ) . سه روستا به نام شيخلر ، يكى در جليلآباد و دوتاى ديگر در بخش قاسملى ماسالّى وجود دارند .
( 8 ) . دو روستا به همين نام در اطراف قزل آغاج از توابع شهرستان ماسالّى قرار دارند .
( 9 ) . از بخشهاى لنكران .
( 10 ) . از روستاهاى شهر صابرآباد كنونى .
( 11 ) . اثرى از اين محل به دست نيامد .
( 12 ) . اكنون اثرى از اين روستا نيست .