طرف پادشاهان گوشمالى خوردند ، قالو [ ا ] بلى را به زبان خودشان جارى مىنمودند ، مگر محال الوف . مثل است اولم اللّه ديمنم « 1 » .
چند دفعه از طرف شاهان به تنبيه ايشان مصمم گشته بودند ، گوشمالى كلى داده بودند ، بعد از مخلّد از اغيار ، همان جماعت خاصيت اولى خودشان را از دست نداده ، بناى گردنفرازى گذاشته بودند . آخرالامر نادر پادشاه جهت سكوت نايرهء « 2 » فتنه ، يك نفر خان كه مسمّى به ابراهيم خان شيرازى [ بود ] مقرر و تعيين فرمودند كه هميشه در ميان ايشان به امر حكومت اشتغال نمايد ؛ ديگربار فتنه و آشوبى نكنند . لهذا ابراهيم خان شيرازى حسب الحكم پادشاه والاجاه به ميان جماعت الوفى وارد ، كمال اقتدار به هم رسانيد .
به شرطى كه خان مزبور بىكوج بود و در ولايت خودش هيچ كوج نداشت ، الّا در ميان خمرخوران مشهور اولى بود . در ميان اهالى الوفى به غير از خمر خوردن شغلى نداشت و عاقلان آن جماعت در فكر افتادند ، اگر هر نوع آدم در ولايت طالش بوده است ، اين خمر خوردن را نداشته ، پس مصلحت چنان است اين خان [ را ] صاحب كوج نموده باشيم ، بلكه خاصيت اين به طورى خوبى بوده باشد ، لهذا ريشسفيدان و خيرانديشان متفق اللفظ « 3 » گشته ، يك جا آمدهاند به حضور ابراهيم خان . به او دلالت كردهاند : حالا كه شما حاكم ما شدهايد ، سوباى « 4 » ماندن چه صورت دارد ؟ بياييد « 5 » يك دخترى كه هر كس كه دل شما به او ميل مىكند ، او را براى شما عقد نموده شود .
مير عباس بيگ
اما اتفاقا يك نفر سيّد كه اسمش سيّد عباس در سن چهارده سالگى در خرغلطان « 6 » مىبود ، بسيار خوشسيما و خوشصورت مىبود ، گويا در آن دهات مثل سيّد مزبور ، پسرهء خوشگل به هم نمىرسيد و يتيم بود [ و ] يك همشيرهء خوبى در سن دوازده سالگى داشت . خان مزبور گفت :
هامش
( 1 ) . « اگر بميرم هم خدا نمىگويم » .
( 2 ) . در نسخه « نايرء » .
( 3 ) . در نسخه « متفق الفظ » .
( 4 ) . مجرد .
( 5 ) . در نسخه « بيايد » .
( 6 ) . امروزه با نام خارخاتان در منطقهء لنكران قرار دارد .