مىرويد ؟ من كيفيت حال خودم را به او نقل كردم ؛ او قدرى آراموار شد .
من از او سؤال كرديم : شما از چاپارخانه « 1 » بيرون آمديد و در آنجا چه شغلى داشتيد ؟
گفت : پنج شش [ روز ] گذشته شش نفر سوداگر را قطاع الطريقان در اينجاها كشته بودند . ماها چهار پنج نفر ملا و غيره آمده بوديم آنها را غسل داده ، دفن كرديم ، اما حيف دانسته نشد اين سر از كدام بدن است . ظالمان همگى « 2 » سرها را از بدن جدا كرده بودند . خلاصه دفن كرديم . آنها هر يكى به خانهء دوستان خودشان [ كه ] در دهات اين حوالى داشتند ، [ رفتند . ] من هم امشب در چاپارخانه « 3 » به سر بردم . حالا به طرف ساليان مىروم . من گفتيم : برادر ! من در آن وقتها [ كه ] شما مىگويى ، من شب در اينجاها تنها مىرفتيم ، هيچكس به من دچار « 4 » نشد . گفت : خدا به شما رحم كرده است .
اينجاها جايى است وقتى كه شام شد ، دو نفر سواره جرأت « 5 » نمىكنند به راه برود .
خلاصه قدرى راه با من رفاقت كرد گفت : من در اين حوالى يك آشنايى داريم ، مىخواهم به خانهء او بروم . من بر او گفتيم : اختيار داريد و به من گفت : شما امروز تا الى چاپارخانهء « 6 » مير باقر خان مىتوانى رفتن ، البته وقتى كه رسيديد به چاپارخانهء « 7 » مزبور ، شب در آنجا مانده باشيد . مبادا ! مبادا از آنجا شب به طرف ساليان حركت نماييد ، « 8 » البته مهلكهء جان است ، البته الف البته ! من شما را خبردار مىكنم !
و بعد از آن به قرار چهار فرسخ راه آمدم ، ديدم آفتاب در مقام غروب كردن است ، رسيديم به چاپارخانهء « 9 » مير باقر خان . از آنجا يك راه جدا مىشود به طرف بادكوبه مىرود و يك [ راه به ] طرف ساليان . ديدم چاپارخانه « 10 » به نظر مىآيد . بعد چندى رسيديم به آن « 11 » . اراده داشتم شب در آنجا بمانم ، اما ملاحظه كردم يك كوج ارمنى در آنجا نشسته است . در حقيقت مزاج من قبول نكرد ؛ اسب خودم را به راه انداختيم به طرف شهر ساليان . شب شد . خيلى راه رفتيم . همچون
هامش
( 1 ) . در نسخه « چارخانه » .
( 2 ) . در نسخه « همگى ظالمان » .
( 3 ) . در نسخه « چارخانه » .
( 4 ) . در نسخه « دوچار » .
( 5 ) . در نسخه « جرءت » .
( 6 ) . در نسخه « چارخانه » .
( 7 ) . در نسخه « چارخانه » .
( 8 ) . در نسخه « نمايد » .
( 9 ) . در نسخه « جارخانه » .
( 10 ) . در نسخه « جارخانه » .
( 11 ) . در نسخه « او » .