خلاصه پسره سوار شد و ما را در كفل خود نشاند كه براى من [ طورى بود ] كه ما به بهشت مىرويم ، در حقيقت براى نيل مطلب . . . . « 1 » بلى مثل است دون كربلا دده « 2 » ، بير آفتابه قند مزدى ! خدا خدا مىكردم راه قدرى دور تر بوده باشد ! خلاصه خيلى راهى بود ، ما را رسانيد به در يك باب خانه . صدا زد : زهرا بانو خاله ! ديديم يك نفر اناث از در بيرون آمد . پسر به او خطاب كرد : اين از طرف ميرزا جعفر قلى بگ آمده . عمو گفت اين را مهمان بكنيد ، لازمهء حرمت به عمل بياوريد . آن زن گفت : به جعفر قلى بيگ قربان و مهمان او قربان بشوم . همان ساعت ما را از اسب پايين آورد و اسب مرا به طويله كشيد ، كاه سفيدى پيش اسب من ريخت . بعد به من گفت : بيا برويم .
خلاصه او در پيش ، من در عقب او رفتيم به اندرون حياط « 3 » . ديديم يك حياطى « 4 » است بسيار تميز كه دو باب خانه از كرپيچ « 5 » سرخ . در اوطاق را واكرد و چكمههاى « 6 » ما را از پاى من كشيد ، ما [ را ] در خانه نشاند . آفتابه و لگن را حاضر كرد . من روى خودم را شستم . همان ساعت براى من نان و خورش « 7 » يعنى ماست و انگبين و پنير آورد و خودش در پيش من ننشست و سرپا ايستاد . چقدر تكليف كردم كه شما بنشينيد ، ننشست .
خلاصه من هم از راه آمده بودم ، بسيار خسته شده بوديم و قدرى نان تناول نموديم و مجمعه را برداشت ، فورا يك دست رختخواب آورد انداخت [ و ] گفت : شما قدرى راحت بشويد و بخوابيد ، بعد به بازار خواهيد رفت و خودش از خانه بيرون رفت . چون كه خاك و گرد ، ارخالق ما را در عرض راه گرفته و ملّوث « 8 » نموده بود ، لهذا با همان رختها به ميان همان لحاف كلاغى و دوشك مخمل نرفتيم . همينكه سر خودم را به سر متكا « 9 » گذاشته خوابيديم ، ديديم همان زن به اندرون آمد گفت : شما چرا لحاف را سر خود نمىپيچيد كه سرما مىخوريد ، از راه آمدهايد . من از سبب گلآلوده بر ارخالق خود از او عذر درخواستم . گفت : اين عذر را به كنار بگذاريد . لحاف را بر بالاى من كشيد رفت و من با دل خود مىگفتيم : اين زن اينقدر به من مهربانى مىكند ، آيا در
هامش
( 1 ) . چند كلمه به دليل هزل بودن در نسخه سياه شده است .
( 2 ) . به طرف كربلا برو .
( 3 ) . در نسخه « حيات » .
( 4 ) . در نسخه « حياتى » .
( 5 ) . آجر نپخته .
( 6 ) . در نسخه « چكمهاى » .
( 7 ) . در نسخه « خروش » .
( 8 ) . در نسخه « ملّوس » .
( 9 ) . در نسخه « متكه » .