به بره « 1 » كر ، ديديم پسره آمد . گويا سر خيل برّهچيان مىباشد . از من خبر گرفت كه شما از كجا مىآيى و به كجا مىروى ؟ من به او گفتم : من از سرحد نمىآيم بليط داشته باشم . گفت : بايد شما را ببرم به نزد مقرو . خلاصه جلو اسب ما را از دست من ربود ، ما را به طرف ديوانخانهء مقرو مىبرد .
ديديم اهل قريهء بدلان ، كريم ، پسر كربلايى نورى ، مىآيد . همين كه ما را ديد ، شناخت و لازمهء مهمانى به عمل آورد . من گزارش خودم را فورا به او اظهار كردم . او با زبان طالشى به من گفت :
شما را وقتى كه برد [ ند ] به حضور مقرو ، شما بگوييد يك نوكرى داشتيم اسب ما را برداشته معه چهار و پنج دارتو ابريشم ، آورده است به اينطرف ، اما او به من مىگفت من از اهل صيدان « 2 » مىباشم . دو همشيرهء من در آنطرف ، يكى در قريهء صيدان و يكى در نواحى شيروان به شوهر رفتهاند و همان نوكر ما را تا الى حاجى خليلو ديدهاند ، اما در اين طرف احدى او را نديده است .
خلاصه همينكه ما را رسانيد به حضور مقرو ، ديديم مقرو [ ى ] اينجا سليمان بگ ارمنى است كه او چند سال در لنكران اجاسقوى كرده بود . خاطر من نزد او بسيار منظور مىبود .
مشاراليه همينكه ما را ديد كه يك نفر نوكرى داشت ، بخشى نظرنام ، او را صدا زد : نظر ! ميرزا احمد مىآيد ، سماور « 3 » درست بكنيد و من به خدمت شما رسيديم . بسيار با من دلجويى كرده ، همان برهچىباشى كه اسمش يوزباشى مىبود ، خشك شد « 4 » . مقرو به او گفت : اگر از طرف شما به ميرزا احمد من بىحرمتى شده است ، همين ساعت تو را تنبيه كلّى خواهم كرد . من عرض كرديم : سركار هيچ بىحرمتى به من نكردهاند . خلاصه او را مرخص نموده ، ما را در نزد خود نشاند . آنچه نوازش و مهربانى مىبود ، در مادّهء من به عمل آورد و چاى فرمان [ داد ] و براى من آوردند .
و چونكه آن سليمان بيگ در وقت اجاسقوى بودن در محال لنكران با عاليجاه مير تقى خان مراودهء « 5 » دوستى داشت ، لهذا احوال عاليجاه مير تقى خان را و احوال حاجى مير عباس بيگ را
هامش
( 1 ) . در زبان تالشى و گيلكى به « ابتدا » ، « اول » يا « كنار » گويند كه در اينجا منظور كنار رود كر است .
( 2 ) . در حال حاضر روستايى به نام صيدان در لنكران وجود ندارد .
( 3 ) . در نسخه « سيماورها » .
( 4 ) . تعجب كرد .
( 5 ) . در نسخه « مراءده » .