حاصل مىشد ؟ هفت قدم مىرفت ، مىنشست « 1 » . لابد ماندم تفنگ و قطار شاخ او را برداشتم و در پايين هر ساعت ، ده دفعه مىنشست . من هم در عرض راه گردو مىچيدم ، او مىخورد ، بلكه به قوت بيابد .
خلاصه به هزار سعى و كوشش الى نوغان « 2 » كه منزلگاه مكارها است ، رسانيديم . ملاحظه نموديم به طرف شمال ، ديدم يك نفر طالش چادر زده ، منزل كرده است و بعد دست ابراهيم را گرفته ، لرزان لرزان به اين چادر رسانيديم . ديديم عبدالعظيم شيخانى است . به محض ورود ماها ، خوراك آوردند و نان و ماست و پنير بود . من تناول نموديم . ديديم ابراهيم نمىتواند خوراك بخورد . خلاصه ابراهيم را در آنجا گذاشتم . هرچند عبدالعظيم نام تكلف كرد : شما هم نرويد .
امشب همين راه را مىگيرم ، آن دزدان شما را خواهم گرفت ؛ من نماندم .
تخمينا دو ساعت به غروب مانده ، داخل نمين شديم و بر خانهء عاليشأن رضا على بيگ .
كيفيت واقع را به خدمت او بيان نموديم . همان ساعت پسران خود را به اسب سوار كرد ، روانه كرد راهها را گرفته ، مسدود نمايند و شب در خانهء رضا على بگ مانديم . هيچ اثرى ظاهر نشد .
از نمين عازم اردبيل شديم . چونكه در آن اوقات برادرم ، ملا جعفر قلى ، در مدرسهء ملا ابراهيم درس مىخواند ، رفتم به نزد او و از اين مرحله او هم آگاهى يافت . بعد از يك ساعت بالاتّفاق ملا جعفر قلى رفتم به بازار اردبيل و اسد إله بيگ كور هم در آن وقت ، ساكن قريهء حملهوار « 3 » مىبود . آدمهاى او به شهر بسيار تردد مىكرد ، بلكه سراغ « 4 » اسب را بهطورى پيدا نموده باشيم .
رفتيم ديديم ملا ماموى تنگهرودى در بازار مىگردد . در حال ملاقات آمد بالهاى خود را بر گردن من انداخت . لازمهء « 5 » عزّت و مهربانى به عمل آورد ، اگرچه بعضى وقت كه در خاطرم مىگذشت : بلكه اين كار شنيع از ملا محمود مسطوره واقع شده باشد ، چونكه همسايهء نزديك من بود ، نظر به اتحاد مهربانى كردن او ، آن گمان بالمرّه از خاطرم بيرون گشت .
و سه چهار روزى در شهر اردبيل مانديم ، خبرى . . . « 6 » . از آنجا مراجعت [ كرده ] عازم نمين
هامش
( 1 ) . جملهء « هفت قدم مىرفت ، مىنشست » دوبار تكرار شده است .
( 2 ) . جاى محل مشخص نشد .
( 3 ) . در نزديكى اردبيل .
( 4 ) . در نسخه « سوراق » .
( 5 ) . در نسخه « لازيمه » .
( 6 ) . يك كلمه خوانده نشد . شايد « نشد » يا « به دست نيامد » باشد .