سالداتها از كدام راه مىآيند و عرض كردند و از همين راه مىآيند كه ما نشستهايم ، اما فدايت شوم ! نزديك شدهاند ، گلوله مىرسد . مير حسن خان فرمودند : صبر كنيد وقت [ شليك ] نيست .
قدرى تحمّل كردند . باز هم عرض كردند : ساچمه « 1 » رس رسيدهاند ، فرمود : قدرى هم صبر بكنيد و رنگ همين آدمها مثل به زرد گشت . همگى كلمهء شهادت را به زبان خودشان جارى كردند كه دستههاى اروس آنقدر نزديك رسيد ، به قد دو قطبه بوده باشد [ كه ] بر زمين بگذاريد و مير حسن خان فرمود : يا على ! بزنيد . يك دفعه همان ده دوازده نفر تفنگچى شليك كردند ، مثل برگ درخت سالدات بر زمين « 2 » افتادند [ و ] دستهء روس رو به هزيمت گذاشتند .
ديدم يك نفر اروس ، يعنى افسر ، شمشير خود را كشيده است سالداتها را به طورى با شمشير مىزند [ كه ] صدايش يك فرسخ مىرود ، اما خودش اروس است و زبانش طالش است ، دشنام مىدهد به مير حسن خان ، به طورى كه حالا چند سال از آن مدت گذشته است ، بنده باز هم جرأت « 3 » نمىكنم همانطور دشنامها را به زبان خود جارى نموده باشم .
مير حسن خان همين كه صداى او [ را ] شنيد ، شكر الهى را بجا آورد فرمود : من همين روز را از خدا خواسته بوديم ، حالا رسانيده است . خلاصه آنچه دشنام لاطائل « 4 » در دنيا مىبود كه عظيم بيگ افسر به زبان خود جارى كرد و از اينطرف كارى نتوانستند ، كارى حاصل نگشت ، هجوم به سردستهء رضا على بيگ كشيدند . آنوقت مير حسن خان دست خود را به آسمانها بلند كرد استدعا نمود : خدايا ! تو به فرياد ايشان برس . گفت : خوف دارم همان دستهء من ، تاب مقاومت در پيش دستهء روسيه نياورند ، اما آنها هم دعواى سختى كردند . باز اروس از آنطرف برگرديد آمد به سر كلبعلى بگ ، اما هروقت آدمهاى مير حسن خان شليك مىنمودند ، به قرار صد نفر سالدات مىكشتند ، چراكه آدمهاى مير حسن خان در پشت درختها پنهان مىبودند ، دستهء اروس در آشكار بودند . وقتى كه بر طرف كلبعلى بگ هجومآور شدند ، مير حسن خان دست از درگاه الهى كشيد فرمود كه من بر كلبعلى بگ خاطرجمع هستيم و مير حسن خان تفنگ خود را از كج به طرف دستهء
هامش
( 1 ) . در نسخه « سچمه » .
( 2 ) . در صفحه 125 نسخه ، سه بيت شعر كه بيت اول آن اين چنين است :ما سه تا شاعريم بىمايه - هر سه تا * شاعرى به يك پايه -كه ابيات دوم و سوم به دليل هزل بودن آن ، به همراه چند چيستان حذف گرديد .
( 3 ) . در نسخه « جرءت » .
( 4 ) . در نسخه « لطاير » .