فسرت و قد حجبن الشّمس عنّى * و جئن من الضياء بما كفانى « 1 »
و القى الشّرق منها في ثيابى * دنانيرا تفرّ من البنان « 2 »
لها ثمر تشير اليك منها * باشربة و قفن بلا اوانى « 3 »
و امواه يتصلّ بهاحصاها * صليل الحلى فى ايدى الغوانى « 4 »
منازل لم يزل منها خيال * يشيعّنى الى النّوبندجان « 5 »
اذا غنّى الحمام الورق فيها * اجابتها اغانىّ القيان « 6 »
و من بالشّعب احوج من حمام * اذا غنّى و ناح الى البيان « 7 »
و قد يتقارب الوصفان جدّا * و موصوفا هما متباعدان « 8 »
يقول بشعب بواّن حصانى * اعن هذا يسار الى الطّعان « 9 »
ابوكم آدم سنّ المعاصى * و علّمكم مفارقة الجنان « 10 »
بالجمله ، در بعض از كوههاى شولستان ، بعض از آثار ابنيه و صورتهاى منقوره بر سنگ ديده مىشود كه آن بناها بكلّ ، منهدم و غير موجود و آن صورتها بالتّمام منمحى و نابود است كه قابل ذكر و برداشتن نقشه نيست . از جمله ، قريب امامزاده درب آهنى كه سابقا مذكور شد ، به مسافت ميدان اسبى در كوهى ، صورتها نقر كردهاند ،
هامش
( 1 ) . يعنى : پس سير كردم و بتحقيق كه حجاب كردند آن اغصان ، آفتاب را از من ؛ و آوردند اغصان از نور ، آنچه را كه كفايت كرد مرا ؛ يعنى اندك روشنايى ، از ميان شاخهها به من مىرسيد .
( 2 ) . يعنى افكند تابش آفتاب از آن شاخها در جامههاى من اشرفيها كه فرار مىكردند از انگشتان ؛ يعنى آن شعاعها كه مانند اشرفى بودند ، به چنگ نمىآمدند .
( 3 ) . يعنى : از براى آن منازل ، ثمرى است كه اشاره مىكند به سوى تو از اشجار به شرابهايى كه آنها ايستادهاند بدون ظرف .
( 4 ) . و از براى آن منازل ، آبهايى است كه صدا مىكنند در آن منازل ، سنگريزههاى آن ، مثل صدا كردن زيور و دستبند در دستهاى زنان بىنياز از آرايش .
( 5 ) . آنها منازلى هستند كه زايل نمىشوند از آنها خيال ، كه همراهى مىكنند مرا تا نوبندگان ، كه اسم جايى است قريب به آن منازل .
( 6 ) . هرگاه غنا كنند كبوتران در آنجا ، جواب مىدهند آنها را سرودهاى زنان مغنيّه .
( 7 ) . و كسى كه به شعب مذكور است ، محتاجتر است به سوى بيان ، از كبوتر ؛ هرگاه آن كبوتر بخواند و نوحه كند ؛ يعنى زبان اهل آنجا را كسى نمىفهمد ؛ مثل اينكه زبان كبوتر فهميده نمىشود .
( 8 ) . و گاه در صفت به هم متقارب و نزديكند بسيار و دو موصوف آنها متباعد و دورند ؛ مثل اينكه زبان اهالى آنجا و كبوتر - هر دو - غير مفهومند ؛ لكن آنها دو صنفند .
( 9 ) . مىگويد به شعب ، بوّان اسب من : آيا از اين مكان سير كرده مىشود به سوى مطاعنه و نيزه زدن ؟ يعنى :
كسى از اين مكان بدين خوبى مىرود به سوى جنگ ؟
( 10 ) . آن اسب مىگويد : پدر شما - آدم - سنّت كرد معصيت را و تعليم كرد شما را جدايى بهشت .