نمىگيرد ؛ ولى هنگام مدّ « 1 » دريا ، آب شط ، بلند شده ، باغستانش را سيراب مىنمايد .
هوايش در روز ، گرم و در شب ، معتدل است . حاصلش خرماست كه قسمتى از آن ، در كمال حلاوت و لطافت است و قليلى رز و انار و مركبّات نيز دارد . گل سرخ و گلاب و حناى آنجا ، فراوان است . مردمانش اكثر سياهچهرهاند . هم سنّى در آن ساكن است ؛ هم شيعى و ساير مذاهب ديگر ، يافت مىشود و زبانشان بيشتر عربى است و در بسيارى از مسائل لغويّه ، با كوفيين مخالف هستند . بعض از ادبا گفتهاند كه مذهب بصريين ، از حيث لفظ و كوفيين از حيث معنى صحيحتر است . اين فقير ده روز در آن شهر بودم و همه روزه به بازارها و سراها و معابد و اطراف شهر سير مىنمودم .
حكايت : يكى از مشايخ آنجا كه در ايّام توقّف به خانهاش مسكن داشتم و جز عربى ، زبانى نمىدانست ، روزى پرسيد كه اين شهر ما ، چگونه است ؟ گفتم نيكو شهرى است .
گفت : چون ترا در شعر طبعى است ، از اين شهر وصفى گوى . ارتجالا به فارسى گفتم :
قطعه
بصره گويند كه خود چشم عراق عرب است * اين شرافت بود از مردم صاحبنظرش
نظرى ديدم و از روى بصيرت گفتم * نه عجب گر عوض بصره بخوانم بصرش
خواندم [ و ] شنيد و نفهميد . گفت : مرا كه فارسى نمىدانم ، تازى گوى . به عربى گفتم اين دو بيت را :
دخلت فى البصرة اوقات السّفر * يا حبّذا مصر منيع مشتهر « 2 »
رأيتها كالعين ما بين القرى * كانمّا شقّ اسمها من البصر « 3 »
[ 377
f
] خلاصه ، بصره را توابع بسيار است و مضافات بيشمار ؛ از جمله قريهاى است در جهت غربى آن مسمّى به ابّله « 4 » كه يكى از جنّات اربعهء دنياست ؛ در نهايت صفا و بسيار خوش آب و هواست . كه ذكر آن را مفصّلا ، پيش از اينها ، در ضمن بيان شعب بوّان مرقوم داشتيم .
بالجمله ، بسيارى از فضلا و ادبا منسوبند به بصره ؛ از جمله حريرى ، صاحب كتاب
هامش
( 1 ) . مدّ : افزونى آب دريا .
( 2 ) . دخلت : [ الخ ] : يعنى وارد شدم در شهر بصره هنگامهاى سفر ، اى خوب و نيكوست شهرى كه محكم و استوار و مشهور است .
( 3 ) . شعر دوم : يعنى ديدم آن بصره را مثل چشم در ميان قريهها ؛ گويا جدا كرده شده است اسم بصره از بصر كه چشم باشد .
( 4 ) . ابّله : كعتله ؛ سابقا مسطور گرديد .