ز آتش عشق تو ، تا اين دل ديوانه بسوخت * هر چه جز مهر رخت بود در اين خانه بسوخت
تا به زنجير سر زلف تو پابست شدم * دل يك شهر به حال من ديوانه بسوخت
دانهء خال چو بر آتش رويت ديدم * خرمن عمر من از حسرت آن دانه بسوخت
دل سوزان كه به گيسوى تواش منزل بود * آتشى داشت كز آن عود صفت ، شانه بسوخت
آشنايى چو بريد از من و پيوست به غير * دوست سهل است كه بر من دل بيگانه بسوخت
شمعسان چهره برافروزد و پروا نكند * آنكه مرغ دل عشّاق چو پروانه بسوخت
سالها آتش عشقت به دلم مأوا داشت * دامنى هجر تو بر وى زد و كاشانه بسوخت
« همّت » از همّت پروانه خجل گشت چو ديد * كه چهسان خويش بر آتش زد و مردانه بسوخت
عشرت ( 32 ) : ميرزا محمّد شفيع ؛ همّت را برادر كهتر است و مرحوم وقار را پسر .
به استفادهء علوم ، همّتى دارد به سرودن شعر رغبتى ؛ اين اشعار از اوست :
از ماه روى او همه آفاق روشن است * جايى كه تيره است همين كلبهء من است
سوداى زلف او به دل من براستى * چون رشتهء سياه كه در چشم سوزن است
بر بوى آنكه راه نمايد به سوى دوست * با باد صبحگاه ، دلم دست و دامن است « 1 »
اورنگ « 2 » : ميرزا محمود ، ابن مرحوم فرهنگ است ؛ اورنگ كمال را جالس است و شبرنگ « 3 » هنر را ، فارس ( 33 ) . اين اشعار موزون از اوست :
اى مه خجل ز ابروى همچون هلال تو * خورشيد منفعل ز رخ بىمثال تو
خورشيد را ز ديده بريزد بسى سرشك * بىپرده گر نظر فكند بر جمال تو
هامش
( 1 ) . دست و دامن شدن ، كنايه از عجز و زارى نمودن و خواهش كردن است .
( 2 ) . اورنگ ، به معنى تخت پادشاهى ؛ و به معنى عقل و دانش و به معنى زيبائى و شادى است .
( 3 ) . شبرنگ : نام اسبى است خاصّه ؛ و مطلق اسب را نيز گويند .