تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار عجم ( فارسى ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
بىتو اى جان ز تن رفته به تن تاب و تب است * تن بيجان و تب ، اى جان من اين بس عجب است
در ره عشق به مطلوب نپيوست كسى * اين عجب‌تر كه به هر كس نگرى ، در طلب است
مردم اى كاش پريشانى زلفش بينند * تا نگويند پريشانى من بىسبب است
وله
هر كه در بازار عشقش غم به شادى مىفروشد * گو بنه سودايش از سر ، گر نصيحت مىنيوشد
رنج بايد برد و سختى ، عجز بايد كرد و زارى * در صف عشّاق نايد هر كه استغنا فروشد
گر به سر دارى خرد ، سندان پتك رنج و غم شو * دف ز بىمغزى بود كز دست مطرب مىخروشد
بهره كى از شمع وحدت يابد و نور تجلّى * هر كه بىپروا ، نه چون پروانه در اين ره نكوشد
مهر جان با عشق جانان هر دو در يكدل نگنجد * هر كه جانان را طلبكار است ، چشم از جان بپوشد
گر نبد عون ملك ، طبع حكيم از كار ماندى * چشمه آرى از سحاب ارنى مدد يابد ، بخوشد
جناب داورى ( 27 ) : ميرزا محمّد ، ولد مرحوم وصال است و داراى كمال . به انحاى علوم ادبيّه ، جهدى وافى نموده و بهره [ اى ] كافى برده . خطوط را نيز خوش مىنگاشته . از نقّاشى ، نصيبى داشته ؛ شعر را به نهايت نيكو مىسروده . در سنهء يكهزار و دويست و هشتاد و چهار « 1 » مرحوم شده . اين اشعار از اوست :
نبود غير جنونم ز اكتساب فنون * كه الجنون فنون گفت الفنون جنون
هامش
( 1 ) . در سنهء مذكوره ، مرحوم و در بقعهء مرقومه ، مدفون آمد . برادرش - وقار - در تاريخ وفاتش نيكو فرموده : « نزد داور برد از مردم محمّد داورى را » .