اشعار قصيده [ اى ] كه در فتح تبر فرموده ، اين است :
فرّ ملك كوفت قلعهء تبرى را * بست به دشمن ، مجال حيلهگرى را
لشكر شه شد به قلّهاى كه بر آن نيست * راه شد آمد نه ديو را نه پرى را
تيشهء فرهاد ، كوهى ار بخراشيد * خيره ، بسى كرد مردم هنرى را
تيشه مير بلند مرتبه ؟ فرهاد * كوفت تبر را و مُفسد تبرى را
خيرهسران را چنان بكشت كه ابليس * كرد از اين بعد ترك ، خيرهسرى را
برشده حِصنى كه ره نبود به دورش * گردش شمسى و دورهء قمرى را
بود تبر قلعه [ اى ] منيع كه قطرش * اوج ثريّا « 1 » گرفته تا به ثرى « 2 » را
كرد در آن ، مفسدى وطن كه فروبست * قافله را راه و مردم سفرى را
جمعى با او رفيق گشته و او را * آمده انباز مفسدا و شريرا « 3 »
تقويتش نيز كرده جمعى و از جهل * روشنى ديده كرده بىبصرى را
آتش خشم ملك كشيد زبانه * خواست همى سوخت طينت بشرى را
معتمد الدّوله ، عمّ اكرم خسرو * بست به خدمت ميان كينهورى را
بخت شهنشاه ، حكمت عملى « 4 » ساخت * جفت در اين كار حكمت نظرى « 5 » را
عمّ ملك لشكرى فزون ز ستاره * راند چو چنگيز لشكر تترى « 6 » را
سيم و گهر بذل كرد و خلعه بسى داد * كُرتهء « 7 » زربفت و جامههاى زرى را
سرور ايشان قوام ملك كه در باغ * نشو ز ريشه است شاخهاى طرى را
هيچ نكرد او مضايقت ز زر و سر * تا بكند قلع غدر و بدگهرى را
[ 358 f ] امر شه و حكم مير را به دل و جان * بازپذيرفت و يافت معتبرى را
الحق زين عمّ و پورهاى گرامش * شاه قوى كرد رسم دادگرى را
آرى بو طالب « 8 » و نتيجهء پاكش * دادند آئين ره پيامبرى را
يا رب در حقّ شاه ساز اجابت * وِردِ شبانگاه و نالهء سحرى را
هامش
( 1 ) . ثريا : نام يكى از منازل قمر است كه آن را پروين گويند .
( 2 ) . ثرى : به فتح اوّل و كسر ثانى ، زمين و زيرزمين .
( 3 ) . شريرا : اين قسم قافيه را شعرا معموله ؛ نامند و صحيح است ؛ ايرادى بر آن نيست .
( 4 ) . حكمت عملى : ممارست در كارها و مزاولت در صناعات و غيرهاست .
( 5 ) . حكمت نظرى : كه آن را حكمت عملى نيز گويند ؛ و آن ، تصور حقايق موجودات است ؛ و سابقا گذشت .
( 6 ) . تتر : تاتار است و آن ملكى است معروف .
( 7 ) . كرته : به ضمّ ، جامهاى است كه معرّبش قرطه است .
( 8 ) . ابو طالب : مقصودش ، ابو طالب ، پدر على - عليه السّلام - است .