تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار عجم ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
هر زمان گويمش اى يار ! دلم بيمار است * لب لعل تو دواى دل بيمار من است
خندد و غنچه كند لب كه بيا بوسه بگير * گر دواى تو لب لعل شكربار من است
كس چو اين يار نه ديده است و نه بيند در خواب * اينكه شد يار من از طالع بيدار من است
مدّعى خواست كه بيرون كندم از كويش * گفت « فرصت » سبب گرمى بازار من است
روزگارى است به دام غم من گشته اسير * دل از او باز نگيرم كه گرفتار من است
[ 350
f
] شبى كه در آن باغ بودم ، ميزبان عزيز و همسفر باتمييز ، از گفته‌هاى خود غزلى خواند ؛ مطلعش اين است :
دوش با زلف سياه تو حكايت كردم * مو به مو از غم هجر تو شكايت كردم
تا پنج شعر آن را در قافيهء حرفى كه قبل حرف آخر است ، ياء مثناة تحتانيّه آورده بود ، چون : شكايت و روايت و نهايت و هكذا ؛ و در سه بيت ديگر ، به جاى ياء ، ميم ، چون : قيامت و قامت و ملامت . فقير نخواست بر عيب آن تصريح كند و خرده گيرد . در آنجا دو غزل بدان وزن ، به دو قافيه گفتم ، به عرضش رسانيدم ؛ اين است ( 15 ) :
با دل خويش ز جور تو حكايت كردم * آه كز خويش « 1 » به بيگانه شكايت كردم
جمع ما را همگى دوش پريشان شد حال ( 16 ) * از سر زلف تو چون يك دو حكايت كردم
گفتم ، از سرّ دهانت سخنى با دل تنگ * كشف « 2 » اين معنى نازك به كنايت كردم
قصّهء روز قيامت همگى آمد راست * وصفى از قدّ بلندت چو روايت كردم
هامش
( 1 ) . خويش : در اينجا ، مقابل بيگانه است . ( 2 ) . كشف : برداشتن پرده از روى چيزى ؛ و معروف است .