غفلتى كه ورزيديد ، قوتش بدل به ضعف شد . اين همان ايران است كه چشم و چراغ روى زمين بود . چه شد كه اين گونه تيره و تاريك شد ؟ بىعلمى شما ، بىقانونى شما ، آن را بدينصورت كرد . باز مىگويم : از براى اينكه به عزت و سعادت زندگى كنيد و بر مكنت و ثروت و ترقى و صنعت شما بيفزايد و دين شما از شوائب مصون باشد ، بايد با سرعت هر چه تمامتر و عزمى جزم به تمدن كار كنيد و قانون صحيح كه در ميان داريد ( قرآن ) ، در معرض اجرا درآوريد و رفع استبداد بىبنياد را بنمائيد از خود . و السلام . . . « 1 » »
بالأخره سيد ، پس از توقفى ممتد در بوشهر ، به شيراز و طهران عزيمت مىكند و فرصت با او خداحافظى كرده ، به عربستان مىرود « 2 » .
فرصت و حاجى سيّاح :
وقتى حاج سياح در هشتاد سالگى خود ، به شيراز آمد ، با فرصت و پدر وى ديدار كرد و به قول خود فرصت ، از وى پرسيد :
« . . . چه مىخوانى ؟ آنچه خوانده بودم ، يك يك برشمردم . به لهجهء تركان فرمود : ديگر اين علوم بس است . حالا طب بخوان ؛ زيرا كه جد شما - ميرزا نصير طبيب - بوده و روزها بايد به روى نزد فلان مرشد نعمت اللهى ، سر بسپارى و كسب عرفان نمايى . به و الله كه كليد بهشت ، به دست آن مرشد است . . .
حاج سيّاح ، مدت هشت ماه در شيراز رحل اقامت افكنده بود ؛ همه روزه مرا محصلّى مىنمود كه بايد طب تحصيل كنى . ناچار درس طبى هم قرار دادم خدمت جناب ميرزا
هامش
( 1 ) . ديوان فرصت ، ( دبستان الفرصه ) ، صفحات 107 و 108 .
( 2 ) . همانجا ، ص 109 .