گاهى فناء بزوال تعينات خلقيه است ، و نه بارتفاع وجود مقيد باختفاء حقايق در احديت حق تعالى است . بلكه بتبديل صفات بشرى بصفات الهى است .
حقيقت عبد در اين مقام ، زائل نمىشود ؛ بلكه در نتيجهء تجليات حق و تصفيهء عبد باطن خويش را و تخلق او به اخلاق حق ، دائما صفتى از صفات بشرى عبد زائل ، و صفتى از صفات الهيه جاى آن را مىگيرد . حق بعد از زوال صفات خلقى و بشرى از عبد ، سمع و بصر عبد خود مىگردد ، و عبد از اثر ادامهء به نوافل ، تصرف در وجود مىنمايد .
جميع اقسام فنائى كه ذكر شد در اين نشئه ، از براى كمل و افراد « 1 » ، كه قيامت آنها در همين دنيا قائم شده است حاصل گرديده است . بواسطهء فناء در حق ، بحسب صورت حيات دنيوى ، به صورت بشرند ؛ ولى در باطن وجود خويش ، قيامت را مشاهده مىكنند و با حواس برزخى خود اهل نار را معذب و اهل بهشت را متنعم مىبينند ؛ بلكه آنها نفس قيامتند و قيامت بوجود آنها تحقق پيدا كرده است و وجود سعى آنها محل حشر حقايق است .
زادهء ثانيست احمد در جهان * صد قيامت خود از او گشته عيان
رو قيامت شو قيامت را ببين * ديدن هر چيز را شرط است اين
هامش
اسم است ، تجليى از حيث اطلاق واحديت است ، كه باعث زوال تعينات و عدم بقاء اشاره و اسم و رسم است ، مگر كسانى كه بمقام صحو بعد از محو و تمكين بعد از تلوين و بمقام او ادنى رسيدهاند ، كه از آن تعبير بمقام « لى مع الله » نمودهاند .
تجلى بحسب اطلاق واحديت ذاتى كه موجب محو و زوال تعلقات و تعينات است ، از براى كمّل در بعضى از حالات سلوك و از براى حقيقت خاتميه و اقطاب محمديين در جميع موارد و از براى مردم و خلائق در قيام قيامت كبرى حاصل مىشود .
و من تأمل في ما ذكرناه و تدبر في مغزاه ، فقد حصل الفرق عنده بين الاقسام الفناء ، التى ذكرها المصنف العلامة قدس الله سره .
( 1 ) . افراد ، باصطلاح عرفا ، اشخاصى را گويند كه اتصال به حق براى آنها حاصل مىشود ، ولى محكوم به حكم قطب نيستند . اين قسم از اهل مكاشفه ، مظهر ملائكهء مهيّمه مىباشند ، كه در عرض عقل اول موجودند ، و از شدت هيمان و فناء در حق ، از عالم و آدم خبرى ندارند ، و عقل اول و قلم اعلى ، واسطهء در تسطير آنها نيست . افراد هم در اين عالم ، حكم مهيمين را دارند .