پس ببين منظرهء بارگهش تا ز شرف * گنبدى برشده تا گلشن جوزا بينى
ديده و دل شودت روشن ازو به سكه چو شمع * گشته در سيم و زرش غرق سراپا بينى
طاق او را كه نهد وسمه بر ابروى هلال * برده در منزلتش صرفه ز عوّا بينى
در و ديوار وى ار بنگرى از غايت لطف * روشن امروز در او صورت فردا بينى
شب و روز از پى تكرار و اعادت در وى * عقل را همچو صدا حاكى آوا بينى
عقل كل را شده بر طاق نهاده ز علوم * در كتبخانهء او جمله سخنها بينى
و چون مدرسهء مستنصريه به سال 531 تمام شده و ورود بهاء ولد ببغداد در سنهء 618 و درست 13 سال قبل از اتمام بناى مدرسه بوقوع پيوسته ( بلكه به روايت افلاكى در آن تاريخ بهاء ولد زندگانى را بدرود گفته بود ) ، پس ورود وى به مدرسه مستنصريه محال و گفتهء جامى و افلاكى غلط است و در ولدنامه و تذكرهء دولتشاه قصهء مسافرت بهاء ولد ببغداد ديده نمىشود .
بهاء ولد بيش از سه روز در بغداد اقامت نگزيد و چهارم روز به عزيمت حج بار سفر بست و چون از مناسك حج بپرداخت در بازگشت به طرف شام روانه گرديد و مدت نامعلومى هم در آن نواحى بسر مىبرد و به روايت جامى بعد از انجام حج به ارزنجان رفت و چهار سال تمام در آن شهر مقيم بود ، ملك ارزنجان در آن تاريخ محل حكمرانى آل منكو جك بود كه برخى از ايشان به دوستى علم و جانبدارى دانشمندان شهرت يافته و در صفحات تاريخ نام خود را به يادگار گذاردهاند و از ديرباز شعرا و علما بديشان توجه داشته و در ستايش آنان اشعار سروده و به نامشان كتبى به رشتهء تأليف كشيدهاند و ملك ارزنجان در اين سالها بوجود مشهورترين شهرياران اين دودمان فخر الدين بهرام شاه ، آراسته شده بود .
فخر الدين بهرام شاه
و او يكى از ملوك و رادمردان بزرگ اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم بشمار است و بزرگترين و نامورترين منكو جكيان مىباشد و با اينهمه تاريخ زندگانى و شرح وقايع سلطنت او بتفصيل معلوم نيست ، ليكن ابن الاثير در ضمن حوادث سنهء 622 از وفات ملك ارزنگان خبر مىدهد و يقين است كه مراد وى همين فخر الدين بهرام شاه بن داود است زيرا در ذيل حوادث سال 625 بمناسبت هم از مرگ