و به همين جهت است كه لقب عطار دربارهء بزرگان علماى اسلام چه در ايران و چه خارج از ايران بسيار ديده مىشود . از آن جمله همين فريد الدين ابو حامد محمد بن ابو بكر ابراهيم بن اسحاق نيشابورى ما است . خود در اسرارنامه مىفرمايد :
به شهر ما به خيلى گشت بيمار * كه نقدش بود پنجه بدره دينار
ز من آزاد مردى كرد درخواست * كه او را كرد بايد شربتى راست
مرا نزد بخيل آورد آن مرد * يكى صدساله را ديدم در آن درد
ز بيمارى و درد آز خفته * چو بىهوشى به بستر بازخفته
دلش با مرگ نزديكى گرفته * همه سوئيش تاريكى گرفته
فتاده بر رخش عكس بخيلى * رخش از ناخورائى كرده نيلى
گلابش يافتم يك شيشه در بر * به گل بگرفته محكم شيشه را سر
يكى را گفتم آن گل درفكن زود * گلاب از شيشه بر بيمار زن زود
بزد از بيم بانگى مرد بيمار * كه آن گل برمكن از شيشه زنهار
كه گر آن شيشه را گل بركنى تو * بتر زان كز تنم دل بركنى تو
چو زين بوى خوشم دل هست ناخوش * مزن از آب گل در جانم آتش
بگفت اين و ازين عالم برون شد * نمىدانم دگر تا حال چون شد
چو آن بيچاره را دل پاك كردند * ببردند و به زير خاك كردند
بياوردند از آن پس شيشه در پيش * گلى كردند از آن گل خاك درويش
نيز در مثنوى خسرونامه جائى كه از سبب نظم كتاب و از دوستى كه او را بدين كار واداشته است سخن مىراند مىگويد :
به من گفت اى به معنى عالم افروز * چنين مشغول طب گشتى شب و روز
طب از بهر تن هر ناتوانست * و ليكن شعر و حكمت قوت جانست
سه سالست اين زمان تا لب ببستى * به زهد خشك در كنجى نشستى
اگرچه طب به قانونست اما * اشاراتست در شعر معما