« هر چه در چشم جهانبينت نكوست * عكس حسن و پرتو احسان اوست
گر بر آن احسان و حسن اى حقشناس * از تو روزى در وجود آيد سپاس
در حقيقت آن سپاس او بود * نام اين و آن لباس او بود »
سوم « 1 » ، فناى محق ، و او آن است كه جميع وجودات را فانى در وجود واجبى بداند ؛ چنانكه گذشت كه تمام مقهور و ممحوق « 2 » در تحت وجود اوست ، به مقتضاى : « يا هو يا من هو يا من ليس الا هو » . جهتش آن است كه تمام اشيا محتاجاند در قوامشان به قيوم محض ، به مفاد « يا من كل شىء قايم به » . و : « يا من كلّ شىء موجود به » . معلوم است كه احتياج متقوّم شديدتر است به مقوّم از احتياج عرض به جسم كه تحقق و تقوم او به آن است ، و يا از احتياج حرف در فهميدن معنى از او به ضمّ كلمهى ديگر .
« زيرنشين علمت كائنات * ما به تو قائم ، چو تو قائم به ذات »
پس اوست موجود فى ذاته بذاته ، و وجود در ديگران عاريه و بر سبيل مجاز است .
و اين سه فنا اشاره به سه توحيد است « 3 » : اول توحيد ذات به مقتضاى لا هو الّا هو ؛ دوم توحيد صفات كه لا إله الّا اللّه ؛ و سوم « 4 » توحيد افعال كه لا حول و لا قوّة الا باللّه .
قوله : هم او اول ، هم او آخر در اين كار
هامش
( 1 ) . شا : سيّم
( 2 ) . شا : ممحوق و مقهور
( 3 ) . پا : اشاره است به سه توحيد
( 4 ) . شا : و سيّم