ايشان ، و بوده باشد ملك بالكلّيه از براى خداى تعالى ، پس كدام چيز را حواله مىكنند و وامىگذارند و تسليم مىكنند به سوى خداى تعالى ؟ و در كدام چيز مىگردانند او را وكيل از براى خودشان ؟ پس هست توكّل اضعف سبل نزد ايشان .
و بدان كه خطاب الهى بتحقيق « 1 » كه وارد شده است به ظاهرش بر قدر عقول عامّه و مبالغ فهمهاى ايشان ؛ پس وقتى كه ترقّى كنند خاصّه از مقام ايشان ، باقى مىماند خطاب از براى عامّه . پس كسى كه محتجب شد به قوّت و فعل خودش ، سعى نمود در توكّل تا وقتى كه گرديد صاحب يقين - و ديد فعل و قوّت و تأثير ، همه را از خداى تعالى - تصحيح كرده است مقام « توكّل » را در مقام « توحيد افعال » . پس وقتى كه زياد شود مرتبهء او ، مىبيند علل توكّل را ، و ترقّى مىكند از او .
پس به درستى كه شيخ رضى اللّه عنه تعليل كرده است بودن توكّل را اوهن سبل نزد خاصّه به آنكه حقّتعالى بتحقيق « 2 » كه توكيل كرده است امور همه را به سوى نفس خودش ، به قول خودش كه :
إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ
« 3 » .
و نااميد و خائب گردانيده است اهل عالم را - همه را - از ملك چيزى از آن ؛ پس حذف كرده است « اهل » را مثل قول خداى تعالى كه :
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ
« 4 » .
و هو على ثلاث درجات
كلّها تسير « 5 » مسير العامّة :
الدرجة الاولى : التوكّل مع الطلب
، و معاطاة السبب على نيّة شغل النفس ، و نفع الخلق ، و ترك الدعوى .
يعنى : كلّ اين درجات ثلاث در احوال عامّه است كه سير مىكند مسير « 6 » ايشان [ را ] ؛ يعنى لازم ايشان است و درنمىگذرد از ايشان به سوى خاصّه .
و امّا تنزّل خاصّه به اين درجات ، پس او به شهود علل توكّل است ، از براى شهود
هامش
( 1 ) . اصل : تحقيق .
( 2 ) . همان .
( 3 ) . آل عمران / 154 .
( 4 ) . يوسف / 82 .
( 5 ) . اصل : يسير .
( 6 ) . اصل : به سير .