تولّيه اللّه تعالى بما يتولّى به عباده الصّالحين .
از خدا و آنچه نزد او است از كرامت دل سيرى نتوان نمود و گشنهء آسوده نتوان نشست ، در جستوجوى و تكوپوى باشد ، بهتر از مقعد صدق مقامى به چشم كردهاند كه چشم از آن فروگيرند ؟ يا بهتر از جوار خداى عزّ و جلّ جوارى گمان بردهاند كه در آن آويزيد ؟ برخيزند و منشينيد كه به خدا كه حاضر آن است كه غايب است و غايب آنچه حاضر است ، اگر جهان زير و زبر شود خشخاشى گو مباش و اگر خشخاشى از دل كم شود جهان زير و زبر شناس ، دل خود را به دست آريد كه حيف از چنين گرانمايه گوهر كه ضايع شود ، جهان قشر است و دل لبّ و آن لبّ شما داريد ، چرا خود را گم كردهايد ، خود را بازيابيد « انّ فى ذلك لعبرة لاولى الالباب » .
آنچه از تو گم شد است ار از سليمان گم شدى * بر سليمان هم پرى هم اهرمن بگريستى
اى ولى من ! اين گوهر زود به دست نتوان آورد ، روزگارى سر در سر اين كار بايد كرد ، « من ثبت نبت و هيهات قلّ فى النّاس الثبات » .
« لكلّ الى شاو العلى و ثبات * و لكن قليل فى الاناس ثبات »
جعلك اللّه حبيبى من اولئك القليلين . اى ولى من ! مثل آدمى مثل طاير است تا به خفق جناح مشغول است بالا مىگيرد ، چون دست از خود رها كرد ، فى الحال ميل سفل مىكند و حكم ترابيّت عود مىكند ، پيوسته بالوپر مىبايد زد ، و اگر سست شوند و به زمين افتند ، كم از آنكه طپشى كنند تا معلوم شود كه بالى دارند سست ، مقصوص الجناح نيستند ؛ اى ولى من ! كو نالههاى دراز ؟ كو سوز و گداز ؟ كو اشك غماز ؟ كو غم دمساز ؟
نى شنان عاشقى شد سرخوشى * با بلا و آفت و محنتكشى
عاشق آتش در همه عالم زند * اره بر فرقش نهند او تم زند
عاقبتانديش نبود يك زمان * دركشد خوشخوش در آتش صد جهان
اى ولى و حبيب من ! بوى اين حديث نمىشنوى يا مىشنوى و مست نمىشوى ؟
عجب لنگر كه تو دارى !