يافته بود در تجلّى علمى - غيبى ؛
« چون يك است اصل عدد »
« 1 » استفهام است و جواب سؤال آن ، آن است كه مىگويد :
« از بهر آن ، تا بود هر دم گرفتارى دگر »
« 2 » و حاصل سؤال آن است كه : واحد كه صفت اطلاق دارد و از خواصّ و احكام خصوصيّات اعداد مقدس ، چرا اصل و منشأ اعداد شد و به تكرار تجلّيات به صور اعداد برآمد ؟ و حاصل جواب آن است كه : سرّ و حكمت در اين ، آن است كه تا هر دم گرفتارى ديگر ، يعنى عددى مقيّد به مرتبهء خاص پيدا شود و مظهر صفتى از صفات واحد مطلق گردد ؛ « لاجرم » به جهت تفاوت استعداداتى كه عاشقان را كه طالبان و مريدانند و عارفان را كه به سرّ توحيد شناسا شده ، امّا به نهايت كار نرسيدهاند و محققان را كه به نهايت كار رسيدهاند ، واقع است « هر عاشقى ، از او نشانى ديگر دهد و هر عارفى ، از او عبارتى ديگر گويد و هر محقّقى ، اشارتى ديگر فرمايد و سخن همه ، اين است كه ، نظم : « 3 » عباراتنا شتّى و حسنك واحد و كلّ » - أى كلّ واحد منّا - « إلى ذاك الجمال يشير » يعنى عبارات ما در بيان جمال ، با كمال تو پراكنده است ، امّا جمال تو در آن پراكندگى جمع است و در آن كثرت ، صاحب وحدت و هدف سهام اشارات ما از آن عبارات ، حسن يگانه و جمال جاودانه توست و چون در اين بيت عربى به تفاوت عبارات ارباب اشارات ، تصريح كرد بدين دو بيت فارسى كميّت آن تفاوت را ، بيان مىكند و مىگويد :
« نظّارگيان روى خوبت * چون درنگرند از كرانها
در روى تو روى خويش بينند »
يعنى متجلّى در صورت متجلّى له ، مشهود ايشان
هامش
( 1 ) . يعنى از تكرار عدد يك ، اعداد زيادى متولد مىشود ؛ پس وقتى مىگويند وحدت حقّ عددى است به اين معناست ، يعنى هيچ اعداد پنج و ششى و . . . نيست ، مگر آنكه اين متقوّم است به عدد يك ؛ پس هيچ خلقى نيست مگر متقوّم است به حقّ تبارك و تعالى .
( 2 ) .« لاجرم هر ذره را بنمود باز * از جمال خويش رخسارى دگر
چون يك است اصل عدد از بهر آن * تا بود هر دم گرفتارى دگر » .( 3 ) .« عباراتنا شتى و حسنك واحد * و كلّ إلى ذاك الجمال يشير
نظّارگيان روى خوبت * چون درنگرند از كرانها
در روى تو روى خويش بينند * زينجاست تفاوت نشانها » .