حديث « ما اوذي نبي مثل ما أوذيت » مفصح است از آن ؛ رباعية :
اى رشك جمال يوسف اندر خوبى * در عشق و بلا زيادت از يعقوبى
بر جملهء كائنات سبقت دارى * در منقبت محبّى و محبوبى
و مراد به وجه حبيب ، ذات و حقيقت وى است . قال تعالى :
وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ
« 1 » أى ذاته و حقيقته .
مىتواند بود كه باء در قوله " بتجلّيات الجمال " صلهء تنوير باشد ، أى نوره بانوار التّجليّات الجماليّة ؛ و حينئذ سؤال مىآيد كه : حقيقت محمّدى همچنانكه به تجلّيات جمالى منوّر شده است به تجلّيات جلالى نيز شده است ؛ زيرا كه وى جامع است بين الجمال و الجلال كه آن را كمال گويند ؛ پس تخصيص را جهت نيست . بعضى جواب گفتهاند كه : جهت تخصيص آن است كه باعث حمد حامد ، تجلّيات جمالى است كه هدايت مهتديان از آثار آن است .
و مىتوان بود كه باء سببيّت را بود و حينئذ آن سؤال ساقط مىشود ؛ زيرا كه معنى چنين مىشود كه تنوير وجه حبيب خود كرد به آنچه كرد به سبب تجلّيات جمالى ؛ چه تنوير شىء چه به صفات جلالى از مقتضيات صفات جمالى است « 2 » .
و پوشيده نماند كه تنوير را مراتب است ؛ زيرا كه حقايق اشياء را پيش از اعتبار دخول در تحت نورانيّت علم ، مرتبهء استجابت در غيب هويّت ذات ؛ پس تنوير آن اولا جز به آن نتواند بود كه از مرتبهء استجنان در حضرت علم ظاهر شوند و ظهور در حضرت علم را اجمال و تفصيلى « 3 » است ؛ پس تنوير آن ثانيا به آن تواند بود كه از ظلمت اجمال به نورانيت تفصيل آيند و هنوز محصور ظلمت عدم خارجىاند ؛ پس تنوير آن ثالثا به آن تواند بود كه از ظلمت عدم رهايى يافته ، به نورانيّت وجود عينى بهرهمند شوند و بعد از وجود عينى ، لازم نيست كه همهء كمالات تابعهء وجود در ايشان
هامش
( 1 ) . الرحمن ( 55 ) آيهء 27 .
( 2 ) . زيرا در باطن هر جمالى جلال نيز هست .
( 3 ) . كه اوّل در حضرت احديّت به علم اجمالى و بعد به كشف و تفصيل است .