مقدّمه شارح
لو لا لمعات برق نور القدم من نحو حمى الجود و حي الكرم ، من يخرجنا من ظلمات العدم ؟
أو يعصمنا من هفوات القدم ؟
پاكا خداوندى كه آينهء حقيقت محمّدى را مطرح اشعهء لمعات جمال جمعى احدى ساخت و ازآنجا پرتوى بر حقايق ساير خلايق - على تفاوت درجاتهم و تباين طبقاتهم - انداخت ، غايت كمالات را در آن آينه ديد و آن را با نيكى پسنديد ؛ پس بر سر دست عنايت گرفته ، به خالص محبّت خودش برگزيد و حال آنكه هنوز علم هستى آدم برافراشته نشده بود و قلم نگارنده و لوح نگاشته نگشته ؛ هم كليد خزانهء جود است و هم نقد گنج خانهء وجود ؛ لواى حمد به دست اوست و مقام محمود جاى نشست او ؛ هميشه با آدم و آدميان زبان مرتبهاش به اين كلمه در تكلّم است :
رباعية
آدم كه به صورت پدر و من پسرم * آن دم كه به ديدهء حقيقت نگرم
صد گونه گواه آيد ازو در نظرم * كو از ره معنى پسر و من پدرم
و همواره با عالم و عالميان لسان منقبتش بدين ترانه در ترنّم :
رباعية
احكام شريعت همه اقوال من است * اسرار طريقت همه احوال من است
بيرون از من ، حقيقتى ديگر نيست * عالم تفصيل و آدم اجمال من است