« جنيد با شبلى عتاب كرد كه : " سرّى كه ما در سردابهها پنهان مىگفتيم تو بر سر منبر آشكارا كردى ! " شبلى گفت : " أنا أقول و أنا أسمع و هل في الدّارين غيري " » مىگويد رباعية :
در دايرهء دور زمان جز من كيست * در سلسله كون و مكان جز من كيست ؟
من محو در او و او در اعيان سارى * زان مىگويم كه در جهان جز من كيست ؟
« [ مگر خود چنين است و همچنين مىگويد ، ] رباعى :
هر بوى كه از مشك و قرنفل شنوى * از سايهء آن زلف چو سنبل شنوى « 1 »
چون نغمهء بلبل از پى گل شنوى « 2 » * هم گل گويد گرچه ز بلبل شنوى » .
هامش
( 1 ) . يعنى از نفس رحمانى و دم غيبى بر تمام اشياء رسيد .
( 2 ) . چون شوق گل است كه بلبل را به ترنّم درمىآورد .