صفى و كليم و مسيح و خليل * همه چون سبو دان و او رود نيل
سپس تو محمد ز حيدر جدا * كه با هر دو ديدم رضاى خدا
مبين تو محمد جدا از على * كه آن بحر علمست و اين صيقلى
سپس تو محمد جدا از على * اگرنه حسودى و نه احولى
على با محمد چو خورشيد و ماه * شب و روز ازيشانست خوش در پناه
ازيشانست بىشبهه رفتار عشق * وزيشان بدرو است پرگار عشق
بعد از بيت 1398 ، ( ص 178 ) اين 11 بيت آمده است :
اگر گنج خواهى ز اژدر مترس * كه پيرم چنين داد هر صبح درس
كه با خلق رها كن همه نيك و بد * منه بار غايب بر دوش خود
هر آن كو چو دل در برت مبتلاست * بطوف ار درآيى به گردش فناست
به هرجا كه داراى گنجند و زر * اگر تير بارد تو رخ كن سپر
بهل آز و ناز و سرانداز باش * كلهدار و پا بسته چون باز باش
كه رانند بازان و خوانند باز * كه تا دل سپارد بمحمود اياز
نخوانند و رانند دارندگان * كه بينند تلوين درماندگان
كه در صف ضعيفان چو روى آورند * بجز غدر و سستى به خود ناورند
دگر آنكه هركو قبول دلست * چه گر دور دور است در منزلست
چرا پس درآييم در امر و گفت * كه از دليران ربوديم مفت
مجو از جمالى تو فكر و امل * كه چشمش ابد ديد اندر ازل
بعد از بيت 2852 ، ( ص 263 ) دارد :
كه در عدل مخفى است سرّ بقا * ز انوار عدل است عالم به پا
بعد از بيت 5252 ( ص 393 ) دارد :
در وصف كتاب گويد :
مفتاح هشت جنت و مناع نار و دود * احسان يار ما و فتوحات باب ماست
فارغ ز علم و جهد و عروضست و فاعلات * خاليست از فسانه و غالب زهر هواست