العادة ، قال الشّاعر : « 1 »
كدينك من أمّ الحويرث قبلها
، أى عادتك .
يعنى از براى آنكه هر حالى در عقب حالى مىآيد كه در حقيقت حال دوم جزاى اولست ، دين كه جزاست تسميه كرده شد به عادت يا مفسّر گشت به عادت از آنكه شأن و امر به سوى بنده بازمىگردد به حسب آنچه هم حال او اقتضاى آن مىكند آرى بيت :
كى كژى كردى و كى كردى تو شر * كه نديدى لايقش در پى اثر
كى فرستادى دمى بر آسمان * نيكيى كز پى نيامد مثل آن
گر مراقب باشى و بيدار تو * هر دمى بينى جزاى كار تو
چون مراقب باشى و گيرى رسن * حاجتت نبود قيامت آمدن
آنكه رمزى را بداند او صحيح * حاجتش نبود كه گويندش صريح
اين بلا از كودنى آمد ترا * كه نكردى فهم نكته و رمزها
از بدى چون دل سياه و تيره شد * فهم كن اينجا نشايد خيره شد
ورنه خود تيرى شود آن تيرگى * دررسد در تو جزاى خيرگى
ور نيايد تيرت از بخشايش است * نى پى ناديدن آلايش است
هين مراقب باش گر دل بايدت * كز پى هر فعل چيزى زايدت « 2 »
و معقول العادة أن يعود الأمر بعينه إلى حاله ، و هذا ليس ثمّ فإنّ العادة تكرار .
يعنى مفهوم از « عادت » عقلا بازگشتن امرست به حال اول چنان كه بود ، و اين معنى در « جزا » موجود نيست . چه عادت مقتضى تكرارست و تكرار در وجود مفقود ؛ لاجرم جزا تكرار نباشد بلكه حالى است كه در عقب حالى مىآيد به حسب آنچه حال اول اقتضاى آن مىكند .
پاورقی
( 1 ) - شاعر امرى القيس است . و آن مصراع بيتى از قصيده لاميه قفا نبك است ، و بعد از آن ، مصراع دوم اين است :و جارتها امّ الرباب بمأسل. ( 2 ) - ابيات از دفتر چهارم مثنوى عارف رومى است ، و اختلاف نسخ در ضبط اين ابيات بسيار است ، در بعضى نسخ صورت شعر اول بدينگونه است :« كى نكو كردى و كى كردى تو شر . . . ».