هر يك را رنگ استعدادى بخشيده كه « منه بدا و إليه يعود » . « 1 »
أبدا جمالك بالنّهار مؤانسي * و حديث حسنك في الظّلام مسامري
حيث اتّجهت و حيث كنت فشاهدي * يجلوك بين بواطني و ظواهري
* * *
[ 575 ] و لمّا شعبت الصّدع ، و التأمت فطو - * ر شمل بفرق الوصف ، غير مشتّت « 2 »
[ 576 ] و لم يبق ما بيني و بين توثّقي * بإيناس ودّي ما يؤدّي لوحشة
[ 577 ] تحقّقت أنّا في الحقيقة واحد * و أثبت صحو الجمع محو التّشتّت
چون از بيان تطوّر اسماء اربعه به ساير اطوار و ادوار و ابانت احكام ايشان در آن عدد - كه متضمّن تمام تفصيل و مشتمل بر كلّ احكام كثرت است از روى انطواى او بر عشره كه جامع ساير مراتب كثير است - تفصّى نمود ، آن را به حكم جامعيّتى كه مقتضاى تمام اداى توحيد است - چنانچه پيشتر معلوم گشت - به تحقيق طرف جمعيّت ذاتى و بيان اندماج آن كثرت و انقهار احكام او در تحت سلطنت وحدت اصلى مستردف مىگرداند . « 3 » « بر هم زدهاى ز زلف و رخ رنگى خوش »
پيش كافور و زنجبيل نهاد * عسل تين و روغن زيتون
مىسرشت اين چهار چيز به هم * مدّتى چون « 4 » تمام شد معجون
رنجها را در او نهاد دوا * دردها را از او نوشت افسون
مىگويد كه « 5 » چون به ميامن تحقّق به مرتبهء كمالى انسانى ، جمع كردم جزئيّات متفرّقهء اكوان و اجزاى مبتّر حدوث و امكان ، و از ظهور دولت و سلطنت ختمى كمالى ، شقوق تقابل وحدت با كثرت و تفرقه با جمع ملتئم گشت هم به عين تفرقه « 6 » اوصاف - نه آن تفرقهاى « 7 » كه موجب تشتّت و مانع جمعيّت است ، بلكه آن تفرقه كه همان سبب جمعيّت باشد و مكرّرا به تحقيق اين معنى اشارت رفت -
هامش
( 1 ) . فر : + شعر .
( 2 ) . تب : مشتّت .
( 3 ) . فر : + ع .
( 4 ) . تب : تا .
( 5 ) . نا ندارد .
( 6 ) . نا : تفرقهء .
( 7 ) . نا : تفرقه .