ز راه كوى خرابات برنتابى روى * كزين بهت به جهان هيچ روى و راهى « 1 » نيست
*
فرصت شمر طريقهء رندى كه اين طريق * چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
[ 291 ] چه ، وادى سعادت ينابيع عشق ، اى يار روشن ضمير هشيار دل ! در تحت ايالت من است و داخل در فرمان امارت من . « 2 »
كوه جبروت را پلنگيم « 3 » * بحر ملكوت را نهنگيم « 4 »
[ 292 ] چه ، مملكت بلند رتبت محبّت در « 5 » صفقهء
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ
ملك طلق « 6 » من شده ، فرائد حقايق و معانى - كه بر مراكب اظهار نشاندهام و بدان تسخير قلوب ارباب قبول « 7 » مىكنم - همه اجناد منند و جميع عاشقانى كه در ربقهء زمانند ، همه در تحت حكومت منند و رعيّت من ؛ « 8 » « بر سرير فقر ما را شد مسلّم ملك عشق » .
* * *
[ 293 ] فنى الحبّ ، ها قد بنت عنه به حكم من * يراه حجابا ، فالهوى دون رتبتي
[ 294 ] و جاوزت حدّ العشق ، فالحبّ كالقلى * و عن شأو معراج اتّحادي رحلتي
چون آفتاب اطلاق اشراق عشق ، همگى مرا فروگرفت و كثايف كثرت ظلمت آثار و تقابل تفرقهء غيريّت شعار را محو گردانيد ، هرآينه حبّى كه مقابل « بغض » است ، در طىّ انطواى ساير متقابلات ، فانى گشت ؛ و اينك من از حيطهء آن معنى جدا شدم به حكم متحقّقان مرتبهء اطلاق كه اينها را حجاب مىبينند ؛ پس هوا دون از « 9 » رتبت من خواهد بود . « 10 »
رخ به وحدت نهادهاى برگير * از ميان اختلاف روم و حبش
هامش
( 1 ) . ال : رايى .
( 2 ) . تب فر : + بيت .
( 3 ) . فر نا مل : پلنگم .
( 4 ) . فر نا مل : نهنگم .
( 5 ) . فر : + دست .
( 6 ) . فر : مطلق .
( 7 ) . ال : قلوب .
( 8 ) . تب : مصرع ؛ فر : + ع .
( 9 ) . تب ندارد .
( 10 ) . تب فر : + بيت .